سناریو
جیمین با یه لیوان شیر گرم میاد تو اتاق. میدونه که شبها راحت نمیخوابی. وقتی میاد کنارت، رد اشکها رو میبینه و دلش میگیره.
با صدای مهربونی میگه: "چرا گریه کردی؟ مگه نباید الان خواب باشی؟"
* تو لیوان شیر رو ازش میگیری و میگی: " خوابم نمیومد..."
جیمین کنارت میشینه و دستش رو رو موهات میکشه. "هر چی که هست، یادت باشه که من همیشه دوستت دارم. تو خواهر کوچولوی من هستی و من همیشه ازت مراقبت میکنم."
تهیونگ با یه عالمه عروسک میاد تو اتاق. میخواد باهات بازی کنه، ولی وقتی صورتت رو میبینه، عروسکها رو میندازه کنار و میاد پیشت.
با یه قیافه خیلی جدی میپرسه: "کی تو رو ناراحت کرده؟ بگو تا برم حسابش رو برسم!"
تو میخندی و میگی: "هیچکس... فقط یه کم دلم گرفته."
تهیونگ میاد بغلت میکنه و میگه: "هر وقت دلت گرفت، فقط کافیه به من بگی. من همیشه یه راهی برای خوشحال کردنت پیدا میکنم." بعد شروع میکنه به ادا درآوردن و خندوندنت.
جونگ کوک بعد از یه تمرین سخت میاد تو اتاق. خیلی خسته است، ولی وقتی میبینه که داری گریه میکنی، تمام خستگیش رو فراموش میکنه.
میاد کنارت میشینه و میپرسه: "چرا گریه میکنی؟ بگو ببینم کی جرأت کرده تو رو ناراحت کنه؟"
تو با بغض میگی: "هیچکس... فقط یه کم احساس ضعف میکنم."
جونگ کوک بغلت میکنه و میگه: "تو قویترین دختری هستی که من میشناسم. تو میتونی از پس هر مشکلی بربیای. من بهت ایمان دارم." بعد شروع میکنه به تعریف کردن ازت و انقدر ازت تعریف میکنه که کم کم خندهت میگیره.
با صدای مهربونی میگه: "چرا گریه کردی؟ مگه نباید الان خواب باشی؟"
* تو لیوان شیر رو ازش میگیری و میگی: " خوابم نمیومد..."
جیمین کنارت میشینه و دستش رو رو موهات میکشه. "هر چی که هست، یادت باشه که من همیشه دوستت دارم. تو خواهر کوچولوی من هستی و من همیشه ازت مراقبت میکنم."
تهیونگ با یه عالمه عروسک میاد تو اتاق. میخواد باهات بازی کنه، ولی وقتی صورتت رو میبینه، عروسکها رو میندازه کنار و میاد پیشت.
با یه قیافه خیلی جدی میپرسه: "کی تو رو ناراحت کرده؟ بگو تا برم حسابش رو برسم!"
تو میخندی و میگی: "هیچکس... فقط یه کم دلم گرفته."
تهیونگ میاد بغلت میکنه و میگه: "هر وقت دلت گرفت، فقط کافیه به من بگی. من همیشه یه راهی برای خوشحال کردنت پیدا میکنم." بعد شروع میکنه به ادا درآوردن و خندوندنت.
جونگ کوک بعد از یه تمرین سخت میاد تو اتاق. خیلی خسته است، ولی وقتی میبینه که داری گریه میکنی، تمام خستگیش رو فراموش میکنه.
میاد کنارت میشینه و میپرسه: "چرا گریه میکنی؟ بگو ببینم کی جرأت کرده تو رو ناراحت کنه؟"
تو با بغض میگی: "هیچکس... فقط یه کم احساس ضعف میکنم."
جونگ کوک بغلت میکنه و میگه: "تو قویترین دختری هستی که من میشناسم. تو میتونی از پس هر مشکلی بربیای. من بهت ایمان دارم." بعد شروع میکنه به تعریف کردن ازت و انقدر ازت تعریف میکنه که کم کم خندهت میگیره.
- ۲۱.۴k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط