💛🍂

💛🍂
مرا به هفت سالگی‌ام ببر
زیر همان درخت خانه مادربزرگ
که سیب‌هایش بوی بهشت می‌داد
مرا به هفت سالگی‌ام ببر
به همان کوچه که صدای بازی‌مان
گوش فلک را کر می‌کرد
به همان خیابان
که اولین مغازه‌اش عروسک می‌فروخت
آخرین مغازه‌اش بستنی
به همان شهر که
من هنوز اینجا زندگی میکنم
اما کودکی‌ام کوچ کرده
مرا به شهر کودکی‌ام ببر
و بسپار به دست‌های مهربان پدربزرگم
من اینجا
تحمل این همه بزرگ شدن را ندارم…

#عاشقانہ
#حس_خوب
#آموزنده
#انڪَیزشی

#𝒔𝒂𝒏𝒂𝒛_𝒌𝒉𝒂𝒏𝒐𝒎𝒎
دیدگاه ها (۰)

به من میگفت چشم‌هاى تو مرا به اين روز انداخت اين نگاهِ تو كا...

به من میگفت چشم‌هاى تو مرا به اين روز انداخت اين نگاهِ تو كا...

تابستان‌های کودکی‌ات یادت هست؟سینی لواشک مادربزرگ و آن قالی ...

سلام تابستان فصلِ خوبِ خاطره انگیزِ مننفسِ گرمِ تو را دوست د...

اگر دختر به دنیا آمدی، خیلی چیزها باید یاد بگیری، اول اینکه ...

برای آنان که باید جایی باشید تا در شما آرام بگیرندبه چیزی فک...

‏فرانتس کافکا در ۴۰ سالگی که هرگز ازدواج نکرد و فرزندی نداشت...

بیا تا با هم رویِ بال‌های نسیم سوار شویم و تمامِ شهر را بگرد...

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبوداگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای...

کتاب مامانی روی درخت سیب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط