اشعارحضرت حافظ شیرازی

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم حجر مکن ناله و فریاد که من
زده ام فالی و فریاد رسی می آید.
دیدگاه ها (۱)

*عشق را بی معرفت معنا مکن* *زر نداری مشت خود را وا مکن* *گ...

نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیزشهر خالی ست مرا همنفسی نیست...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

صوفی بیا که آینه صافیست جام راتا بنگری صفای می لعل فام راراز...

مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزمطایرِ قُدسم و از دامِ جهان...

قسم به ضربان قلبی که در سینه برای تو به یادتو می تپدو قسم به...

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی...

گُفْتَم رَها کُن جانِ مَن، گُفْتِی کِه آزَادِی مَگَر؟گُفْتَم...

نقدِ صوفی نه همه صافیِ بی‌غَش باشدای بسا خرقه که مُستوجبِ آت...

آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ توخون جوانان ما میچکد از چنگ توای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط