{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج می کنی، چون می ترسی!

ازدواج می کنی، چون می ترسی!
می ترسی کسی را که چند صباحی ست دلبسته اش شده ای، از دست بدهی.میترسی زمان پیری و کوری ات کسی را نداشته باشی، تر و خشکت کند. می ترسی زیادی تنها بمانی. می ترسی سن و سالت از یک حدی بگذرد و اگر مرد باشی، زن دلخواهت را به تو نمی دهند و اگر هم زن باشی که پیر و چروکیده ای و کسی تو را نمی خواهد.
ازدواج می کنی چون با در آغوش کشیدن بچه های شیرین زبان، دلت غنج می زند برای بچه دار شدن. ازدواج می کنی چون شبی از شب های تنهایی ات، در محفلی زن و شوهری از سر اتفاق زیادی به یکدیگر توجه کردند و از قضا تو هم همان شب دلت گرفته بود و حسرت شان را خوردی! ازدواج می کنی چون می ترسی بیشتر از این برایت حرف درآورند. می ترسی چون جامعه خراب است. می ترسی چون به خیالت حتما باید ازدواج کرد و نمی دانی که فقط و فقط ازدواج برای کمال است و نه ترس از دست دادن، نقطه ی عطفی ست برای ازدواج و نه عناصر دیگر. ولی از یک چیز نمی ترسی.. نمی ترسی که مبادا کسی را از دست بدهی که با او نقاط مشترک زیادی داری و چندسال بعد به او برسی. از این چیزها هیچ وقت نمی ترسی. به این چیزها هیچ وقت فکر هم نمی کنی. حتی به فکر این هم نیستی که به دنبالش بگردی
پیدایش کنی و عاشقش شوی یا لااقل او را عاشق خودت کنی. چون نمی دانی که نیمه مشترک وجود چیزی ست حقیقی نه شعار است و نه خرافات و نه قصه. واقعی واقعی ست. به همان اندازه ای واقعی ست که خود تو واقعی هستی...

امیدوارم همه به نیمه گمشدشون برسن

مهناز. ساعت ۰۰:۳۳
دیدگاه ها (۲)

زنِ زندگی‌ات فقط همسر تو نیست؛دلِ خانه‌ات است…گاهی فقط کافی‌...

«دست‌ات را تکان می‌دهی، مثل همیشه. می‌خواهی ببینی ساعت چند ‍...

پارت ۳۱

گاهی باید یاد بگیری خودت را، حتی بدون تأیید دیگران، دوست داش...

ای کاشبه آخر این جاده که میرسمتو ایستاده باشینمی‌دانی دیدنت ...

همه اش ادعا...*

گاهی آن‌قدر به فاصله‌ات تا مقصد نگاه می‌کنی که فراموش می‌کنی...

🔸از سی سالگی به بعد، آدمِ دیگری می‌شوی. آدمی که نسبت به خیلی...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

غم که می‌آید در و دیوار ،شاعر می شود در تو زندانی‌ترین رفتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط