{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده ب

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود.

اما یک شب، وقتی تهیونگ از جلسه‌ای طولانی برگشت، حال و هوای عمارت عجیب بود.

ات از پله‌ها پایین اومد و وقتی چهره‌ی جدی تهیونگ رو دید، مکث کرد.

ات: چی شده؟

تهیونگ: یه خبر خوب نیست.

ات: مربوط به منه؟

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

تهیونگ: کسایی که تو رو برای اون مأموریت فرستاده بودن، فهمیدن هنوز زنده‌ای.

ات اخماش رو در هم کشید.

ات: یعنی ممکنه بیان دنبالم؟

تهیونگ: احتمال زیاد.

ات: پس منم کمک می‌کنم.

تهیونگ فوراً گفت:

تهیونگ: نه.

ات: چرا؟

تهیونگ: چون نمی‌خوام دوباره خودتو درگیر کنی.

ات: تهیونگ، من قبل از اینکه تو رو بشناسم، خودم از پس این چیزا برمیومدم.

تهیونگ: می‌دونم.

ات: پس بذار کنارت باشم.

تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.

تهیونگ: قول بده بی‌گدار کاری نمی‌کنی.

ات: قول.

تهیونگ: و اگه گفتم برو، می‌ری.

ات: این یکی رو قول نمی‌دم.

تهیونگ با وجود نگرانی خندید.

تهیونگ: هنوزم لجبازی.

ات: تو هم هنوزم زیادی دستور می‌دی.

تهیونگ سرش رو تکون داد.

تهیونگ: باشه... پس کنار هم.

ات لبخند زد.

ات: کنار هم.

اما هیچ‌کدومشون نمی‌دونستن این بار، گذشته‌ی ات قرار بود خیلی زود به درِ عمارت برسه...
دیدگاه ها (۴)

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

dark life = 39

تک پارتی✨عصر جمعه بود و هوا حسابی خوب و دلپذیر بود.ات دست دخ...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

🎭 آخرین نقشپارت هشتمفیلم‌برداری آن روز تا شب طول کشید.وقتی ه...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

Part 3

......//برده ی زیبا//.......

𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.— یکی...

بهش گفتم؛ بهترین لحظمون کی بوده ؟ گفت؛ دنبال بهترین لحظه ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط