قسمت ۵
قسمت ۵
چند روز بعد، مراسم ازدواج توی یه سالن مجلل و خیلی شلوغ برگزار شد. همهچیز مثل فیلمها بود؛ فلاش دوربینها، تبریکهای خشک و خالی فامیل و لبخندهای مصلحتی که روی لب جونگکوک و «ات» ماسیده بود. جونگکوک تمام مدت با اون کتوشلوار دامادیِ شیکش، توی خودش بود و با نگاهش کل سالن رو میپایید. دلش میخواست هر چه زودتر این نمایش تموم بشه.
«ات» هم با لباس عروسِ مدرن و خیرهکنندهش، خیلی باوقار کنارش ایستاده بود، اما توی دلش داشت به این وضعیت میخندید؛ به اینکه چطور زندگی آدمها یکش شبه تغییر میکنه.
بالاخره مراسم تموم شد و نیمههای شب، هر دو به عمارت جدیدی که به عنوان خونهی مشترکشون در نظر گرفته شده بود، رسیدن. خونه بزرگ، ساکت و مدرن بود؛ اما حسابی سرد و غریبه به نظر میرسید.
جونگکوک کلید رو روی میز انداخت، کراواتش رو شل کرد و با صدای بلند گفت: «آخیش! بالاخره تموم شد. من دارم از خستگی میمیرم.» بعد به سمت «ات» چرخید و ادامه داد: «فقط یه قانون داریم؛ اتاقها جداست. تو اون سمت راهرویی، من هم این سمت. کاری به کار هم نداریم، فهمیدی؟»
«ات» نگاهی به دور و بر خونه انداخت، کیفش رو روی مبل گذاشت و با همون لحن خونسرد و مطمئن همیشگی گفت: «خیالت راحت باشه آقای جئون! من هم اصلاً برنامهای نداشتم که باهم توی یه اتاق باشم. فقط… امیدوارم قانونهات یادت بمونه و هر دفعه برای خودت قوانین جدید اختراع نکنی.»
جونگکوک ابرویی بالا انداخت. از اینکه «ات» هیچوقت کوتاه نمیاومد، هم کلافه میشد و هم یواشکی خوشش میاومد. این دختر اصلاً شبیه آدمهایی نبود که بشه راحت کنترلشون کرد.
چند روز بعد، مراسم ازدواج توی یه سالن مجلل و خیلی شلوغ برگزار شد. همهچیز مثل فیلمها بود؛ فلاش دوربینها، تبریکهای خشک و خالی فامیل و لبخندهای مصلحتی که روی لب جونگکوک و «ات» ماسیده بود. جونگکوک تمام مدت با اون کتوشلوار دامادیِ شیکش، توی خودش بود و با نگاهش کل سالن رو میپایید. دلش میخواست هر چه زودتر این نمایش تموم بشه.
«ات» هم با لباس عروسِ مدرن و خیرهکنندهش، خیلی باوقار کنارش ایستاده بود، اما توی دلش داشت به این وضعیت میخندید؛ به اینکه چطور زندگی آدمها یکش شبه تغییر میکنه.
بالاخره مراسم تموم شد و نیمههای شب، هر دو به عمارت جدیدی که به عنوان خونهی مشترکشون در نظر گرفته شده بود، رسیدن. خونه بزرگ، ساکت و مدرن بود؛ اما حسابی سرد و غریبه به نظر میرسید.
جونگکوک کلید رو روی میز انداخت، کراواتش رو شل کرد و با صدای بلند گفت: «آخیش! بالاخره تموم شد. من دارم از خستگی میمیرم.» بعد به سمت «ات» چرخید و ادامه داد: «فقط یه قانون داریم؛ اتاقها جداست. تو اون سمت راهرویی، من هم این سمت. کاری به کار هم نداریم، فهمیدی؟»
«ات» نگاهی به دور و بر خونه انداخت، کیفش رو روی مبل گذاشت و با همون لحن خونسرد و مطمئن همیشگی گفت: «خیالت راحت باشه آقای جئون! من هم اصلاً برنامهای نداشتم که باهم توی یه اتاق باشم. فقط… امیدوارم قانونهات یادت بمونه و هر دفعه برای خودت قوانین جدید اختراع نکنی.»
جونگکوک ابرویی بالا انداخت. از اینکه «ات» هیچوقت کوتاه نمیاومد، هم کلافه میشد و هم یواشکی خوشش میاومد. این دختر اصلاً شبیه آدمهایی نبود که بشه راحت کنترلشون کرد.
- ۳۴۸
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط