شروع پس از پایان
پارت ۱۹
ایزوکو خشک شده بود و نمیدانست باید چه کار کند.
اوچاکو ادامه داد:
"تو حتی کوسه نداری!"
با جملات اوچاکو، قلب ایزوکو شکست.
قبل از این که اتفاقی بیوفتد کسانی که از مدیریت بیمارستان بودند اوچاکو را دستگیرکردند.
اوچاکو عصبی شد و با داد به ایزوکو گفت:
"از همون اول عشقت دروغ بود؟؟؟؟ من احمق همش رو باور کردم! متوجهی که چیکار کردی؟ آدم از دوست دخترش بازپرسی میکنه؟؟؟ پس چیزایی که مردم پشتت میگن درسته! تو فقط دنبال توجهی! یه امگایبیکوسهگریان! چی شده ایزوکو؟؟ میذاری همین جوری تخریبت کنم و هیچی نگی؟"
ایزوکو فقط روی زمین نشسته بود و غصه میخورد که چرا به عشقش، به همسر آیندهاش، به کسی که از شانزده سالگی بهش دل بسته بود و مایه امیدش بود و حامیاش و قهرمانش بود خیانت کرده است.
آن چند مردی که اوچاکو را گیر انداختهبودند و باعث میشدند نتواند حرکت کند بدن اوچاکو را محکم گرفته بودند.
اوچاکو با گریه ادامه داد:
"ایزوکو! میگذاری زنی رو که دوستش داشتی رو دستمالی کنند؟؟؟؟ به کل بدنش دست بزنند تا مانع حرکتش شوند؟"
ایزوکو که از رفتار خود غمگین بود ناگهان بلند شد و روی پاهایش ایستاد و به سمت مردان رفت و گفت:
"هیچ راه دیگری نیست؟"
یکی از مردان جواب داد:
"اگر با خشونت رفتار نمیکرد فرق داشتـ."
ایزوکو وسط جمله مرد پرید و جواب جمله اولش را داد:
"من هیچ مشکلیندارم! لطفا با ملایمت باهاش رفتار کنید! این طرز برخورد صحیحی با یک زن نیست!"
یکی دیگر از مردان گفت:
"این فرد یه جنایتکاره. مهم نیست که زن باشه یا مرد. اون یک نفر اگر دعوای الان را حساب نکنیم در هر صورت یک نفر را با آگاهی تا مرزهای مرگ برده است!"
ایزوکو با داد جواب داد:
"اون رو بدین به من! مگه من یه قهرمان نیستم؟ پس مشکلینداره که من او را تا بیمارستان همراهی کنم!"
افراد مدیریت بیمارستان همگی متعجب شدند و تایید کردند که ایزوکو میتواند اوچاکو را تا بیمارستان همراهی کند و اوچاکو را رها کردند و اوچاکو بر روی زمین افتاد.
ایزوکو سریع خمشد تا اوچاکو را ار روی زمین بلندکند ولی اوچاکو او را پس زد و خودش به تنهایی از روی زمین بلند شد.
#Bakudeku
ایزوکو خشک شده بود و نمیدانست باید چه کار کند.
اوچاکو ادامه داد:
"تو حتی کوسه نداری!"
با جملات اوچاکو، قلب ایزوکو شکست.
قبل از این که اتفاقی بیوفتد کسانی که از مدیریت بیمارستان بودند اوچاکو را دستگیرکردند.
اوچاکو عصبی شد و با داد به ایزوکو گفت:
"از همون اول عشقت دروغ بود؟؟؟؟ من احمق همش رو باور کردم! متوجهی که چیکار کردی؟ آدم از دوست دخترش بازپرسی میکنه؟؟؟ پس چیزایی که مردم پشتت میگن درسته! تو فقط دنبال توجهی! یه امگایبیکوسهگریان! چی شده ایزوکو؟؟ میذاری همین جوری تخریبت کنم و هیچی نگی؟"
ایزوکو فقط روی زمین نشسته بود و غصه میخورد که چرا به عشقش، به همسر آیندهاش، به کسی که از شانزده سالگی بهش دل بسته بود و مایه امیدش بود و حامیاش و قهرمانش بود خیانت کرده است.
آن چند مردی که اوچاکو را گیر انداختهبودند و باعث میشدند نتواند حرکت کند بدن اوچاکو را محکم گرفته بودند.
اوچاکو با گریه ادامه داد:
"ایزوکو! میگذاری زنی رو که دوستش داشتی رو دستمالی کنند؟؟؟؟ به کل بدنش دست بزنند تا مانع حرکتش شوند؟"
ایزوکو که از رفتار خود غمگین بود ناگهان بلند شد و روی پاهایش ایستاد و به سمت مردان رفت و گفت:
"هیچ راه دیگری نیست؟"
یکی از مردان جواب داد:
"اگر با خشونت رفتار نمیکرد فرق داشتـ."
ایزوکو وسط جمله مرد پرید و جواب جمله اولش را داد:
"من هیچ مشکلیندارم! لطفا با ملایمت باهاش رفتار کنید! این طرز برخورد صحیحی با یک زن نیست!"
یکی دیگر از مردان گفت:
"این فرد یه جنایتکاره. مهم نیست که زن باشه یا مرد. اون یک نفر اگر دعوای الان را حساب نکنیم در هر صورت یک نفر را با آگاهی تا مرزهای مرگ برده است!"
ایزوکو با داد جواب داد:
"اون رو بدین به من! مگه من یه قهرمان نیستم؟ پس مشکلینداره که من او را تا بیمارستان همراهی کنم!"
افراد مدیریت بیمارستان همگی متعجب شدند و تایید کردند که ایزوکو میتواند اوچاکو را تا بیمارستان همراهی کند و اوچاکو را رها کردند و اوچاکو بر روی زمین افتاد.
ایزوکو سریع خمشد تا اوچاکو را ار روی زمین بلندکند ولی اوچاکو او را پس زد و خودش به تنهایی از روی زمین بلند شد.
#Bakudeku
- ۱.۶k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط