بگذار ، که بر شاخه این #صبح دلاویز

بگذار ، که بر شاخه این #صبح دلاویز
بنشینم و از #عشق سرودی بسرایم
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان #سبکبال ،
پر گیرم ازین بام و به سوی #تو بیایم

من نیز چو #خورشید ، دلم زنده به #عشق است
راه #دل خود را ، نتوانم که نپویم
هر #صبح ، در آیینه جادویی خورشید
چون می نگرم ،
#او
#همه
#من ،
#من
#همه
#اویم !


#فریدون_مشیری
دیدگاه ها (۱)

باران میباریدصبح بودپاییز بودپیاده بودم و تنها....

بگذار، که بر شاخه این صبح دلاویزبنشینم و از عشق سرودی بسرایم...

بگذار ؛که بر شاخه این صبح دلاویزبنشینم و از عشق سرودی بسرایم...

بگذار، که برشاخه ی این صبح دلاویزبنشینم و از عشق سرودی بسرای...

بگٖذار که برشاخه ی این صبح دلاویزبنشیـنم و از عشـق سـرودی بس...

بگذار، که بر شاخــه این صبـــح دلاویــزبنشینــم و از عشـقسرو...

بگذار، که بر شاخه این صبح دلاویزبنشینم و از عشق سرودی بسرایم...

#کرج جاده چالوس بگذار که بر شاخه‌ی این صبح دلاویز بنشینمو از...

#کرج جاده چالوس بگذار که بر شاخه‌ی این صبح دلاویز بنشینمو از...

بگذار که بر شاخه‌ی این صبح دلاویز بنشینمو از عشق سرودی بسرای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط