#داستان
#داستان
یه روزی یه دختر پسری همو میبینن. پسره از دختره خوشش میاد و میره بهش درخواست دوستی میده.
دختره کمی فکر میکنه با اینکه هیچ حسی بهش نداره قبول میکنه. این دوتا باهم میرن بیرون میگردن و باهم کلی خواطره های تلخ و شیرین میسازن که همین باعث میشه دختر عاشق پسره بشه. یه روز پسره به دختره زنگ میزنه.
_سلام خوبی چخبر؟
+سلام مرسی سلامتی کجایی عشقم میای بریم بیرون؟
_بیا باهم کات کنیم!
+چرا چی شده عشقم؟
_ببین تو دختر خوبی هستیا اما من نمی تونم باهات باشم دیگه بهم زنگ نزن!
پسر همینو گفت وقط کرد. دختر خیلی فکر کرد خیلییی. تا بفهمه مشکل چی بوده اما هیچی نفهمید.
شب و روز گذشت اما اون دختر دیگه همون دختر قبلی نبود. با کسی حرف نمیزد درست غذا نمیخورد همش تو خودش بود.
یه روز دختر تصمیم میگیره بره انتقام این حالش و از پسر بگیره میره خونه پسر جلوی در به اسلحه ی تو دستش نگاه میکنه و لبخند تلخی میزنه! زنگ و میزنه و یه دختری درو باز میکنه دختر میگه: منتظرت بودم بیا تو
دختره میره تو قاب عکس عشقش و میبینه که یه رمان مشکی گوشش پیچیده. قاب عکس و بغل میکنه شروع میکنه به گریه کردن دختره که درو باز کرد یه نامه میده به دختره تو نامه نوشته شده: سلام عشقم خوبی به احتمال زیاد من الان دیگه پیشت نیستم اما تو ناراحت نباش زندگیت و ادامه بده نتونستم دلیل کات کردنمو بهت بگم الان میگم من سرطان داشتم نمی خواستم بیشتر از این بهم وابسته بشی میدونی خیلی دوست دارم.
دختر اسلحه رو از جیبش درمیاره و میزاره رو سرش و میگه دارم میام پیشت عشقم بعد شلیک میکنه! دختر خودش و میکشه!
یه روزی یه دختر پسری همو میبینن. پسره از دختره خوشش میاد و میره بهش درخواست دوستی میده.
دختره کمی فکر میکنه با اینکه هیچ حسی بهش نداره قبول میکنه. این دوتا باهم میرن بیرون میگردن و باهم کلی خواطره های تلخ و شیرین میسازن که همین باعث میشه دختر عاشق پسره بشه. یه روز پسره به دختره زنگ میزنه.
_سلام خوبی چخبر؟
+سلام مرسی سلامتی کجایی عشقم میای بریم بیرون؟
_بیا باهم کات کنیم!
+چرا چی شده عشقم؟
_ببین تو دختر خوبی هستیا اما من نمی تونم باهات باشم دیگه بهم زنگ نزن!
پسر همینو گفت وقط کرد. دختر خیلی فکر کرد خیلییی. تا بفهمه مشکل چی بوده اما هیچی نفهمید.
شب و روز گذشت اما اون دختر دیگه همون دختر قبلی نبود. با کسی حرف نمیزد درست غذا نمیخورد همش تو خودش بود.
یه روز دختر تصمیم میگیره بره انتقام این حالش و از پسر بگیره میره خونه پسر جلوی در به اسلحه ی تو دستش نگاه میکنه و لبخند تلخی میزنه! زنگ و میزنه و یه دختری درو باز میکنه دختر میگه: منتظرت بودم بیا تو
دختره میره تو قاب عکس عشقش و میبینه که یه رمان مشکی گوشش پیچیده. قاب عکس و بغل میکنه شروع میکنه به گریه کردن دختره که درو باز کرد یه نامه میده به دختره تو نامه نوشته شده: سلام عشقم خوبی به احتمال زیاد من الان دیگه پیشت نیستم اما تو ناراحت نباش زندگیت و ادامه بده نتونستم دلیل کات کردنمو بهت بگم الان میگم من سرطان داشتم نمی خواستم بیشتر از این بهم وابسته بشی میدونی خیلی دوست دارم.
دختر اسلحه رو از جیبش درمیاره و میزاره رو سرش و میگه دارم میام پیشت عشقم بعد شلیک میکنه! دختر خودش و میکشه!
- ۲۰.۷k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط