الا ای قطره ی اشکی که بر مژگانم آویزی
الا ای قطره ی اشکی که بر مژگانم آویزی
هزاران عقده بگشایی اگر بر دامنم ریزی
نمیدانم چه می خواهی،چه می جویی،چه می گویی؟
که گه بر دیده بنشینی گهی از دیده بگریزی
تو آن گویای خاموشی،که شرح حال دل گویی
تو آن درّ گرانقدری که از دریای دل خیزی
گهی از شوق می رقصی،گهی از درد می غلتی
به آن حالت فریبایی به این صورت غم انگیزی
به جرم خنده ی دوشین در اندوهم چه بنشانی
نه آیین وفا باشد که با درمانده بستیزی
کنون کز گلشن چشمم گل اندوه میروید
چه جای شکوه دیگر از نسیم سرد پاییزی
هزاران عقده بگشایی اگر بر دامنم ریزی
نمیدانم چه می خواهی،چه می جویی،چه می گویی؟
که گه بر دیده بنشینی گهی از دیده بگریزی
تو آن گویای خاموشی،که شرح حال دل گویی
تو آن درّ گرانقدری که از دریای دل خیزی
گهی از شوق می رقصی،گهی از درد می غلتی
به آن حالت فریبایی به این صورت غم انگیزی
به جرم خنده ی دوشین در اندوهم چه بنشانی
نه آیین وفا باشد که با درمانده بستیزی
کنون کز گلشن چشمم گل اندوه میروید
چه جای شکوه دیگر از نسیم سرد پاییزی
- ۱.۶k
- ۲۵ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط