پارت ۲ بخش ۱
آن ۱ ساعت را ما باهم راه رفتیم و من ته قلبم نمیدانستم که باید به آثار هنری نگاه کنم یا به چشمان براق او. و بعد از ساعت ها حرف زدن زمانی که به یک اثر خیره بودیم ناگهان به من نگاه کرد و با استرس پرسید "ببخشید من گوشیم خاموش شده ساعت چنده"
گوشیم رو از جیبم درآوردم و بعد بهش نگاه کردم و گفتم
"۲۰ دیقه مونده به شیش"
یهو چشماشو درشت کرد و گفت
"دیرم شد راستی خدافظ کانگ تو گالری میبینمت
" لبخند زدم و کارم ادامه دادم و همزمان بهش فکر میکردم پس از حدود ۳۵ دقیقه داشت خلوت میشد در نتیجه تصمیم گرفتم به خانه بروم از گالری بیرون رفتم و تا ایستگاه مترو رو پیاده روی کردم ک در تلاش بودم یک چیز الهام بخش پیدا کنم اما گمان کنم ذهنم آنقدر شلوغ بود که چیزی دیده نمیشد و به چشم نمیخورد به مترو رفتم از راهرو های یکسان و پیچ در پیچ گذشتم و سپس داخل مترو شدم خسته بودم از بحص ها غیبت ها و حرف های تو خالی و برای آرامش هدفونمو درآوردم و شروع کردم به اهنگ گوش دادان و هر چند دقیقه ایستگاه ها را چک میکردم بعد از حدود ۲ ایستگاه به مقصدم رسیدم پیاده شدم و از راهرو ها گذشتم و پس از یک پیاده روی کوتا به خانه رسیدم پله ها را طی کردم کلید را انداختم و وارد خانه شدم اول از همه خودم را روی تخت رها کردم برای چند لحظه چشمانم را بستم و بعد باز کردم و به سقف خیره شدم ناگهان دختره توی گالری به نظرم اومد و تکه آخر حرفش
"تو گالریت میبینمت"
ولی چطور من حتی از او شماره ای ندارم یعنی باید دنبالش بگردم؟ نه او یک غریبه بود مانند بقیه نگاهی به پایین تختم کردم ۳ جعبه دیگر را باید میچیدم در جعبه اول که برخی از وسایل آشپزخانه ام بود را باز کردم و شروع کردم به چیدن کردم سپس سراغ جعبه دوم که رو بود رفتم آن را بلند کردم تا به اتاقم ببرم که ناگهان صدای تق ریزی به گوشم رسید به زمین نگاه کردم و کلید کوچکی را دیدم جعبه را دوباره روی میز گذاشتم کلید کوچک را برداشتم و زیر لب گفتم
"این چیه؟"
کلید را برداشتم و پس از برسیکردنش به اطرافم نگاه کردم که چشمم خورد به کشویی که قفل بود نزدیکش شدم و کلید را وارد کردم و چرخوندم
(#منحرف نباشیم)
و در کشو را باز کردم خاکی ازش بلند شد که باعث شد سرفه کنم یک دفترچه قدیمی به رنگ جلد فیروزه ای و کلی برگه به رنگ قهوه ای درون آن کشو بود در آن کشو را باز کرده و بعد دفترچه را بیرون آوردم صفحه زدم و جملهای که ردی صفحه اول آن بود را با خودم زمزمه کردم
"از طرف من به من"
گوشیم رو از جیبم درآوردم و بعد بهش نگاه کردم و گفتم
"۲۰ دیقه مونده به شیش"
یهو چشماشو درشت کرد و گفت
"دیرم شد راستی خدافظ کانگ تو گالری میبینمت
" لبخند زدم و کارم ادامه دادم و همزمان بهش فکر میکردم پس از حدود ۳۵ دقیقه داشت خلوت میشد در نتیجه تصمیم گرفتم به خانه بروم از گالری بیرون رفتم و تا ایستگاه مترو رو پیاده روی کردم ک در تلاش بودم یک چیز الهام بخش پیدا کنم اما گمان کنم ذهنم آنقدر شلوغ بود که چیزی دیده نمیشد و به چشم نمیخورد به مترو رفتم از راهرو های یکسان و پیچ در پیچ گذشتم و سپس داخل مترو شدم خسته بودم از بحص ها غیبت ها و حرف های تو خالی و برای آرامش هدفونمو درآوردم و شروع کردم به اهنگ گوش دادان و هر چند دقیقه ایستگاه ها را چک میکردم بعد از حدود ۲ ایستگاه به مقصدم رسیدم پیاده شدم و از راهرو ها گذشتم و پس از یک پیاده روی کوتا به خانه رسیدم پله ها را طی کردم کلید را انداختم و وارد خانه شدم اول از همه خودم را روی تخت رها کردم برای چند لحظه چشمانم را بستم و بعد باز کردم و به سقف خیره شدم ناگهان دختره توی گالری به نظرم اومد و تکه آخر حرفش
"تو گالریت میبینمت"
ولی چطور من حتی از او شماره ای ندارم یعنی باید دنبالش بگردم؟ نه او یک غریبه بود مانند بقیه نگاهی به پایین تختم کردم ۳ جعبه دیگر را باید میچیدم در جعبه اول که برخی از وسایل آشپزخانه ام بود را باز کردم و شروع کردم به چیدن کردم سپس سراغ جعبه دوم که رو بود رفتم آن را بلند کردم تا به اتاقم ببرم که ناگهان صدای تق ریزی به گوشم رسید به زمین نگاه کردم و کلید کوچکی را دیدم جعبه را دوباره روی میز گذاشتم کلید کوچک را برداشتم و زیر لب گفتم
"این چیه؟"
کلید را برداشتم و پس از برسیکردنش به اطرافم نگاه کردم که چشمم خورد به کشویی که قفل بود نزدیکش شدم و کلید را وارد کردم و چرخوندم
(#منحرف نباشیم)
و در کشو را باز کردم خاکی ازش بلند شد که باعث شد سرفه کنم یک دفترچه قدیمی به رنگ جلد فیروزه ای و کلی برگه به رنگ قهوه ای درون آن کشو بود در آن کشو را باز کرده و بعد دفترچه را بیرون آوردم صفحه زدم و جملهای که ردی صفحه اول آن بود را با خودم زمزمه کردم
"از طرف من به من"
- ۲.۴k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط