{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امید را از نجارے آموختم

امید را از نجارے آموختم
که مغازه اش سوخت

ولے او با همان چوب هاے
سوخته مغازه ذغال فروشی باز کرد
دیدگاه ها (۰)

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۵۴ویو راوی مشتری تش...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_20بعد از پارک کردن ماشین از ...

استاد درس فارسی می داد. شاگردی دست بلند کرد و گفت:استاد دو ت...

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

با اینکه نیم کیلو تافت زده بود ولی موهاشو باز کرد چون طرفدار...

❌معاون #وزیر_ارتباطات : گران‌فروشی #اینترنت احراز نشده است/ ...

من همیشه به زندگی امید دارم؛به اتفاقای خوب،به چیزی که نیست و...

نحوه کار با سرقلمهای هویه سوختنگاری( قسمت اول).اگر برای اولی...

درود خواهران و برادران عزیز.آرت جدید!برای سوزومه 🌒👄🌘میدونم ر...

❤️صبح‌ها باید صندوقچه امید را باز کردیک گوشه آرام نشستو پازل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط