{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی از محافظان مقام معظم رهبری در خاطره ای گفت:

یکی از محافظان مقام معظم رهبری در خاطره ای گفت:
یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند🌁
با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند🙄 که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند.

آنها به یک باره در مقابل گروه ما قرار گرفتند😯
و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به وضع ظاهری خودشان نداشتند😥
از رفتار آنها مشخص بود که خیلی ترسیده بودند😰
واینگونه به نظر می رسید که آنها تصور می کردند که الآن آقا دستور دستگیری آنها را فورا صادر خواهد کرد.😩

ولی برخلاف تصور آنها😧
آقا با آنها سلام و علیک گرمی کرد☺️😍
و پرسید که شما زن و شوهر هستید؟(البته آقا می دانست)؛ 🤔😑
آن پسر وقتی با خلق زیبای آقا مواجه شد، واقعیت را گفت؛ و جواب داد خیر من و این دختر دوست هستیم.😉😬

آقا ابتدا ☝️
درباره ورزش و مزایای آن با آنها صحبت کرد🙂

و بعد فرمود : بد نیست صیغه محرمیتی هم در میان شما برقرار شود و شما با هم ازدواج کنید.👰💞

آقا به آنها پیشنهاد داد که اگر مایل بودید در فلان تاریخ بیائید، و من هم آمادگی دارم که شخصا خطبه عقد شما را بخوانم. 😍💞
آن دو خداحافظی کردند و طبق قرار همراه خانواده خود در همان تاریخ به محضر ایشان رسیدند .😍💞


آقا هم خطبه عقد آن دو را جاری کردند💞👰

با برخورد کریمانه ایشان این دو جوان مسیر زندگی خود را تغییر دادند آن دختر غیر محجبه به یک دختر محجبه و معنوی و آن پسر دانشجو هم به یک جوان مذهبی مبدل شدند.👌
دیدگاه ها (۶)

همچنین سردار سلیمانی در خاطره دیگری نقل کرده بودند: «من رفتم...

🔹روایت آیت‌الله شب زنده‌دار از توصیه مهم رهبر شهید انقلاب 🔹 ...

💢 ولایتمداری سوپرانقلابی‌ها: «به رهبری کاری نداشته باشید»🔸 م...

❌امام جمعه اردبیل:⚠️دروغ بستن به مقام معظم رهبری، هزینه بسیا...

‌♻️ کسانی که ضبط صوت بودند کجای مجلس نشسته‌اند!https://t.me/...

🚩 پزشکیان: آمادۀ گفت‌وگو هستیم، اما قلدری را نمی‌پذیریم▪️رئی...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕ماه‌ها بعد، یونا دوباره نقاشی کرد....

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

جواب اون عده که علاوه بر بیسوادیشون ضد ولایت بودن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط