{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت دانایی که گرگی خیره سر

گفت دانایی که گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاریست پیکاری سترگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست

گرچه انسان می نماید گرگ هست

وآنکه با گرگش مدارا میکند

خلق و خوی گرگ پیدا میکند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری گر که باشی همچو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدیگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که باهم محرمند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟!
دیدگاه ها (۲)

درسهایی که باید از این اشعار گرفت و فهمید و درک کرد...

گفت دانایى که گرگى خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشر... لاجرم ...

گفت دانایی که گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جاری...

#انسان_و_گرگ

گفت دانایی که گرگی خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر لاجرم جا...

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،هست پنهان در نهاد هر بشر!-------...

گفت دانایی که گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جاری...

گفت دانایی که: گرگی خیره سر                       هست پنهان ...

این شعر بسیار زیباست...گفت دانایی که: گرگی خیره سر،هست پنهان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط