{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این شعر بسیار زیباست...

این شعر بسیار زیباست...


گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!


لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ


زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست


ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش


وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر


هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک


وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند


در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر


روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر


مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند


اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند


وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند


گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟
دیدگاه ها (۱۳)

سکووووووت!یک دقیقه سکوت به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فک...

من نه عاشق بودمو نه محتاج نگاهی که بلغزد بر منمن خودم بودم و...

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیا...

...همراه بســـــیار است، اما همدمی نیستمثل تمام غصـــه ها، ا...

درسهایی که باید از این اشعار گرفت و فهمید و درک کرد...

گفت دانایى که گرگى خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشر... لاجرم ...

گفت دانایی که: گرگی خیره سر                       هست پنهان ...

گفت دانایی که: گرگی خیره سر                       هست پنهان ...

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،هست پنهان در نهاد هر بشر!لاجرم ج...

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،هست پنهان در نهاد هر بشر!-------...

✅ در جوانی جان گرگت را بگیر ...

روز و شبــــم را بـه هــم آمیخـتم شعر چه کردی که به هم ریخـتم ؟

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،هست پنهان در نهاد هر بشر!-------...

گفت دانایی که: گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط