تکپارتی تهیونگ
بعد آروم دستت رو بالا آورد، پشت دستت یه بوسه زد و زمزمه کرد:
«حالا که فهمیدی، یه سؤال دارم.»
با صدای لرزون پرسیدی: «چی؟»
نگاهش برای لحظهای روی لبهات مکث کرد و دوباره به چشمهات برگشت.
«اون بوسهای که روی پیشونیم زدی... فقط از روی دلسوزی بود؟ یا باید امیدوار باشم یه روز یکی هم برای خودم داشته باشم؟» 😈
تو که دیگه نمیدونستی کجا رو نگاه کنی، زیر لب گفتی:
«شاید... دومی.»
تهیونگ لبخند زد و کمی نزدیکتر شد؛ اما قبل از هر چیزی مکث کرد.
«پس اجازه دارم؟»
با خجالت سرت رو تکون دادی.
اون هم یه بوسهی آروم روی پیشونیت گذاشت و پیشونیش رو به پیشونی تو تکیه داد.
«خوبه... چون من قصد ندارم به این زودیها بذارم از دستم فرار کنی.»
از بیرون اتاق صدای خوابآلود جونگکوک بلند شد:
«یااااا\! کی داره نصفهشب لاس میزنه؟\! من همهچی رو شنیدم\!»
تو از وحشت خودت رو پشت تهیونگ قایم کردی.
تهیونگ بالش رو برداشت و به سمت در پرت کرد.
«برو بخواب، جونگکوک\!»
صدای خندهی جونگکوک از پشت در اومد:
«باشه، هیونگ\! فقط فردا صبح جزئیات رو میخوام\!»
تو صورتت رو توی بالش پنهون کردی و تهیونگ درحالیکه میخندید، پتو رو روی شونههات انداخت.
بعد نزدیک گوشت زمزمه کرد:
«راستی...»
«هوم؟»
«از فردا شب لازم نیست بهونه بیاری که پتوم رو درست کنی.»
مکث کرد و با شیطنت ادامه داد:
«فقط بیا پیش خودم،خانومم.» 😈
پایان.
«حالا که فهمیدی، یه سؤال دارم.»
با صدای لرزون پرسیدی: «چی؟»
نگاهش برای لحظهای روی لبهات مکث کرد و دوباره به چشمهات برگشت.
«اون بوسهای که روی پیشونیم زدی... فقط از روی دلسوزی بود؟ یا باید امیدوار باشم یه روز یکی هم برای خودم داشته باشم؟» 😈
تو که دیگه نمیدونستی کجا رو نگاه کنی، زیر لب گفتی:
«شاید... دومی.»
تهیونگ لبخند زد و کمی نزدیکتر شد؛ اما قبل از هر چیزی مکث کرد.
«پس اجازه دارم؟»
با خجالت سرت رو تکون دادی.
اون هم یه بوسهی آروم روی پیشونیت گذاشت و پیشونیش رو به پیشونی تو تکیه داد.
«خوبه... چون من قصد ندارم به این زودیها بذارم از دستم فرار کنی.»
از بیرون اتاق صدای خوابآلود جونگکوک بلند شد:
«یااااا\! کی داره نصفهشب لاس میزنه؟\! من همهچی رو شنیدم\!»
تو از وحشت خودت رو پشت تهیونگ قایم کردی.
تهیونگ بالش رو برداشت و به سمت در پرت کرد.
«برو بخواب، جونگکوک\!»
صدای خندهی جونگکوک از پشت در اومد:
«باشه، هیونگ\! فقط فردا صبح جزئیات رو میخوام\!»
تو صورتت رو توی بالش پنهون کردی و تهیونگ درحالیکه میخندید، پتو رو روی شونههات انداخت.
بعد نزدیک گوشت زمزمه کرد:
«راستی...»
«هوم؟»
«از فردا شب لازم نیست بهونه بیاری که پتوم رو درست کنی.»
مکث کرد و با شیطنت ادامه داد:
«فقط بیا پیش خودم،خانومم.» 😈
پایان.
- ۲۳.۲k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط