من همیشه همینم؛ تو عمقِ فروپاشی، گریه میکنم، طغیان میکن
من همیشه همینم؛ تو عمقِ فروپاشی، گریه میکنم، طغیان میکنم، مینویسم و از همهجا میبُرم؛ قرآن میخونم و پناه میبرم به سکوت...
گاهی آدم از آدم میبُره؛ نه لزوماً از سر خستگی، نه بهخاطر نامناسب بودنِ طرف مقابل و نه حتی بهخاطر اتفاق خاصی؛ گاهی فقط باید از همه برید تا یاد بگیری فقط خودتی و خودتی... باید بمونی، دوام بیاری و از خودت چیزی بسازی که دیگه به این سادگیها ترک برنداره و نشکنه.
تنم از فکرِ آیندهی موهومم میلرزه. از این همه بیسرانجامی دیوونه میشم. قلبم زیر بار این همه فکر و غصه و اندوه، دیگه تاب نمیاره؛ انگار چیزی توی سرم از مرزِ ترک برداشتن هم عبور کرده...
دلم میگیره...
نه از اون دلگرفتگیهای معمولی که با یه آهنگ و یه فنجون قهوه از سر آدم بپرن؛ از اونا که مثل خوره میافتن به جونِ روح، مثل غبار میشینن روی آینهی دل و حتی روشنترین روزا رو به شامِ غریبان تبدیل میکنن.
گاهی آدم از درون چنان متلاشی میشه که حتی توانِ توضیح دادنِ ویرانیهاش رو هم نداره...
ولی... باید سوخت و ساخت؛ باید از خاکسترِ خودت دوباره قد بکشی، حتی وقتی هیچ امیدی به فردا نداری.
و بازم میگم: زندگی، رنجی بیش نباشد...
گاهی آدم از آدم میبُره؛ نه لزوماً از سر خستگی، نه بهخاطر نامناسب بودنِ طرف مقابل و نه حتی بهخاطر اتفاق خاصی؛ گاهی فقط باید از همه برید تا یاد بگیری فقط خودتی و خودتی... باید بمونی، دوام بیاری و از خودت چیزی بسازی که دیگه به این سادگیها ترک برنداره و نشکنه.
تنم از فکرِ آیندهی موهومم میلرزه. از این همه بیسرانجامی دیوونه میشم. قلبم زیر بار این همه فکر و غصه و اندوه، دیگه تاب نمیاره؛ انگار چیزی توی سرم از مرزِ ترک برداشتن هم عبور کرده...
دلم میگیره...
نه از اون دلگرفتگیهای معمولی که با یه آهنگ و یه فنجون قهوه از سر آدم بپرن؛ از اونا که مثل خوره میافتن به جونِ روح، مثل غبار میشینن روی آینهی دل و حتی روشنترین روزا رو به شامِ غریبان تبدیل میکنن.
گاهی آدم از درون چنان متلاشی میشه که حتی توانِ توضیح دادنِ ویرانیهاش رو هم نداره...
ولی... باید سوخت و ساخت؛ باید از خاکسترِ خودت دوباره قد بکشی، حتی وقتی هیچ امیدی به فردا نداری.
و بازم میگم: زندگی، رنجی بیش نباشد...
- ۵۰۷
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط