{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم برای آمدن هایت تنگ شده است. هر بار که جایی منتظرت بود

دلم برای آمدن هایت تنگ شده است. هر بار که جایی منتظرت بودم تا بیایی در تنهایی ام چقدر چهره ات را تصور کردم. اینکه امروز لباست چه رنگی است؟ کدام کیف را دست گرفته ای؟ کدام کفش را به پا کرده ای و ساعت را امروز به دست چپت بسته ای یا راست؟ روزنامه همیشگی در دستت است یا کتاب شعر تازه ای که کشف کرده ای؟ و تو که مثل همیشه مرا غافل گیر می کردی. ذوقت را دوست داشتم. تو همیشه همه چیز را می دانستی. اینکه با آن سلیقه رنگین کمانی، چطور انتظار مرا سخت تر کنی. دقیقه که نه، تو بگو سال ها می گذشت اما مگر آن عقربه های تنبل تکان می خوردند؟! عاقبت در کافه باز می شد. زنگوله در به صدا در می آمد و همه ی سرها به سمت تو بر می گشت. دلم برای شنیدن آن صدای زنگ تنگ است. انگار قرن ها بی آمدنت گذشته است. بی تو عقربه های هیچ ساعتی حوصله چرخیدن ندارند. مدت هاست هیچ زنگی برای من به صدا در نیامده است. چرخیدن هیچ کلیدی داخل در، نفس هایم را به شماره نیانداخته است. من به کنار، دلت برای خودت تنگ نشده است؟! نمی آیی؟
دیدگاه ها (۱)

دلم برای حجم وسیع دلت تنگ شدهبرای آن سکوت نامعلوم و شکیبدلم ...

نمیدانم عزیزکم تقصیر من است یا قانون گذر زمان اینگونه بی رحم...

عاشقانه های شبنم

همسایه سایه‌ات به سرم مستدام بادلطفت همیشه زخم مرا التیام دا...

هدیه به عزیزان آسمانی

[ #وطنِ ] من آغوشِ توست... من از تمامِ این شهر فقط دلم برا...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

می‌خواستم ببینی شجاعت واقعی چیست. اینکه مردی تفنگ در دست بگی...

آنقَدَر اُمیدها به قلبم خیانت کرده‌اَند،که هر گاه به شادیِ ک...

یه روز میای و میبینی همون آدمی که

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط