چند پارتی نامجون
در خواستی
چند پارتی نامجون
*پارت دوازدهم
☆تورو خدا کمکم کن جیمین دارم دوونه میشن.. می خوام زن و بچم رو برگردونم..
جیمین: بچه؟
☆اره مگه شوگا نگفت
جیمین: نه از وقتی رفتی همه آشفته بودن..مخصوصا شوگا اما حرفی نزد..
☆خوب آره برای همین حالم بد شد.. من امشب فهمیدم که ا.ت باردار بوده و اون شب که دعوامون شد قرار بوده بهم بچه..
جیمین: اوکی آماده باش میایم دمبالت
☆مرسی جیمین هیچوقت فراموش نمیکنم
جیمین:قابلی نداشت داداش
قطع کردم و منتظر شدم جیمین بیاد چون اصلا لباسمو رو عوض نکرده بودم که بخوام دوباره بپوشم..جیمین زنگ زد که برم پایین..
سوار شدم و حرکت کردیم.. جلوی خونه ای ایستادیم که نمایی ازش شیشه ای بود و خیلی راحت میشد داخل رو دید..پرده هاش تور های سفید و زیبایی بود که مطمئنم سلیقه ی ا.ت بود.. انیلا داشت تو آشپز خونه با ا.ت میخندیدم و کاری میکردن.. لباساشون ست بود..اول دوست دختر جیمین رو فرستادیم تا بره تو.. رفت در زد که ا.ت درو باز کرد..کاملا شکمش برجسته شده بود و موهاش تا پایین زانوهاش بود.. وقتی پیش من بود موهاش تا روناش بود..باورم نمیشه چقدر تغییر کرده بود..با حسرت بهش نگاه میکردم..دوست دختر جیمین خنده کنان همراه ا.ت رفت داخل و جیمین هم سعی داشت منو آروم کنه..یک ساعتی گذشت که با جیمین پیاده شدیم و سمت ساختمون رفتیم..از دیدن ا.ت ذوق زده بودم و از یه طرف هم استرس داشتم.. جیمین زد که انیلا درو رو باز کرد..
¤اوه سلام جیمین شی
جیمین: سلام خوبی مایلی اینجاست
¤اوه اره بیا تو
☆انیلا باید باهات حرف بزنم
¤یا حضرت ماموت این از کجا اومد..جیمین شی واسه من نقشه میکشی..می خوای در گوش عشقت ورد جادویی بخونم که باهات کات کنه..
جیمین:(خنده) مگه جادوگری.. تو فقط یه وکیلی که می خوای بین زندگی برادرت و دوستت رو بهم بریزی..
¤اگه من این مایلی رو نکشتم که اومده همچی رو گذاشته کف دست تو..
☆انیلا تو می خوای طلاق ا.ت رو بگیری؟
¤معلومه..جیمین شی توهم اینجا رو وایسا تا مایلی رو صدا کنم..
خواست بره که مچ دستشو گرفتم و از خونه کشیدمش بیرون و جیمین هم درو بست..
¤چیکار میکنی ولم کن
☆تو داری به برادرت خیانت میکنی..
¤معلومه من طرف دوستمم.. چه برادری ۶ ساله حتی بهم یه زنگ هم نزدی..حداقل ا.ت بهم زنگ میزد..ولم کن.. دردم گرفت میگم ولم کن..
به جیمین اشاره کردم که آیفون رو بزنه و جلوی دهن آنیلا رو گرفتم..
جیمین: ا.ت داشتم با انیلا صحبت میکردم در بسته شد..
♡جیمین شی تویی.. العان میام..
قلبم داشت از دلتنگی پاره میشد.. پشت در وایسادم و تا ا.ت درو باز کرد بغلش کردم..
جیمین:خب کاری من تموم شد..مایلی بیا بریم..
مایلی: اومدم
مایلی با ناز و عشوه رد شد و رفت تو بغل جیمین..ا.ت و انیلا با تعجب به هم نگاه میکردن..
♡همچی نقشه بود.. یعنی..
پایان پارت دوازدهم
امید وارم خوشتون بیاد
چند پارتی نامجون
*پارت دوازدهم
☆تورو خدا کمکم کن جیمین دارم دوونه میشن.. می خوام زن و بچم رو برگردونم..
جیمین: بچه؟
☆اره مگه شوگا نگفت
جیمین: نه از وقتی رفتی همه آشفته بودن..مخصوصا شوگا اما حرفی نزد..
☆خوب آره برای همین حالم بد شد.. من امشب فهمیدم که ا.ت باردار بوده و اون شب که دعوامون شد قرار بوده بهم بچه..
جیمین: اوکی آماده باش میایم دمبالت
☆مرسی جیمین هیچوقت فراموش نمیکنم
جیمین:قابلی نداشت داداش
قطع کردم و منتظر شدم جیمین بیاد چون اصلا لباسمو رو عوض نکرده بودم که بخوام دوباره بپوشم..جیمین زنگ زد که برم پایین..
سوار شدم و حرکت کردیم.. جلوی خونه ای ایستادیم که نمایی ازش شیشه ای بود و خیلی راحت میشد داخل رو دید..پرده هاش تور های سفید و زیبایی بود که مطمئنم سلیقه ی ا.ت بود.. انیلا داشت تو آشپز خونه با ا.ت میخندیدم و کاری میکردن.. لباساشون ست بود..اول دوست دختر جیمین رو فرستادیم تا بره تو.. رفت در زد که ا.ت درو باز کرد..کاملا شکمش برجسته شده بود و موهاش تا پایین زانوهاش بود.. وقتی پیش من بود موهاش تا روناش بود..باورم نمیشه چقدر تغییر کرده بود..با حسرت بهش نگاه میکردم..دوست دختر جیمین خنده کنان همراه ا.ت رفت داخل و جیمین هم سعی داشت منو آروم کنه..یک ساعتی گذشت که با جیمین پیاده شدیم و سمت ساختمون رفتیم..از دیدن ا.ت ذوق زده بودم و از یه طرف هم استرس داشتم.. جیمین زد که انیلا درو رو باز کرد..
¤اوه سلام جیمین شی
جیمین: سلام خوبی مایلی اینجاست
¤اوه اره بیا تو
☆انیلا باید باهات حرف بزنم
¤یا حضرت ماموت این از کجا اومد..جیمین شی واسه من نقشه میکشی..می خوای در گوش عشقت ورد جادویی بخونم که باهات کات کنه..
جیمین:(خنده) مگه جادوگری.. تو فقط یه وکیلی که می خوای بین زندگی برادرت و دوستت رو بهم بریزی..
¤اگه من این مایلی رو نکشتم که اومده همچی رو گذاشته کف دست تو..
☆انیلا تو می خوای طلاق ا.ت رو بگیری؟
¤معلومه..جیمین شی توهم اینجا رو وایسا تا مایلی رو صدا کنم..
خواست بره که مچ دستشو گرفتم و از خونه کشیدمش بیرون و جیمین هم درو بست..
¤چیکار میکنی ولم کن
☆تو داری به برادرت خیانت میکنی..
¤معلومه من طرف دوستمم.. چه برادری ۶ ساله حتی بهم یه زنگ هم نزدی..حداقل ا.ت بهم زنگ میزد..ولم کن.. دردم گرفت میگم ولم کن..
به جیمین اشاره کردم که آیفون رو بزنه و جلوی دهن آنیلا رو گرفتم..
جیمین: ا.ت داشتم با انیلا صحبت میکردم در بسته شد..
♡جیمین شی تویی.. العان میام..
قلبم داشت از دلتنگی پاره میشد.. پشت در وایسادم و تا ا.ت درو باز کرد بغلش کردم..
جیمین:خب کاری من تموم شد..مایلی بیا بریم..
مایلی: اومدم
مایلی با ناز و عشوه رد شد و رفت تو بغل جیمین..ا.ت و انیلا با تعجب به هم نگاه میکردن..
♡همچی نقشه بود.. یعنی..
پایان پارت دوازدهم
امید وارم خوشتون بیاد
- ۵.۸k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط