یک چای تازه دم میریزم و کنار دلم مینشینم...
یک چای تازه دم میریزم و کنار دلم مینشینم...
لحظاتی است کزکرده و آرام آرام اشک میریزد....
بازهم گرفته و تکیده است !
آهی از اعماق گذشته هایم میکشم.و به او خیره میشوم ..
کاش میتوانستم برای اومرحمی باشم!
میدانم دردش چیست!
میدانم از چه گرفته!
میدانم حرفهای تلنبار شده به رویش سنگینی میکند!
میدانم که دیگر چندوقتی است که تاب و توانی ندارد ضعیف و رنجور شده!
آه دلم...! دل صبور و کوچکم .....
در آغوش میکشمش وبه او میگویم که حق باتوست !
ومن همیشه باتوام!!!
شاید کمی آرام شود!!!!
شاید!
مریم
لحظاتی است کزکرده و آرام آرام اشک میریزد....
بازهم گرفته و تکیده است !
آهی از اعماق گذشته هایم میکشم.و به او خیره میشوم ..
کاش میتوانستم برای اومرحمی باشم!
میدانم دردش چیست!
میدانم از چه گرفته!
میدانم حرفهای تلنبار شده به رویش سنگینی میکند!
میدانم که دیگر چندوقتی است که تاب و توانی ندارد ضعیف و رنجور شده!
آه دلم...! دل صبور و کوچکم .....
در آغوش میکشمش وبه او میگویم که حق باتوست !
ومن همیشه باتوام!!!
شاید کمی آرام شود!!!!
شاید!
مریم
- ۲۵۳
- ۰۴ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط