"تکــه ای از یک کتـــاب"
"تکــه ای از یک کتـــاب"
چـرا آدم مجبــور اسـت مــدام بیــن دو یا چنــد چیــز یکـی را انتـخــاب کنــد؟ چــرا ناچـار اسـت مــدام تصــمیـم بگیــرد و بــر سـر ایــن تصـمیــم ها بـا خودش جــدال داشـتـه باشــد؟ بخـش هـایــی از وجــودش را بـه نفــع بـخـش های دیـگــری ســر ببــرد و قـربـانــی کنــد و سـا لها بعـــد بفهمــد تصمیــمش اشتبـاه بــوده، اثـرات تصـمیـمش مثـل ترکـش های خمپـاره بـه گوشـه های زنـدگـی خــودش و بقیـه خـورده و زنــدگی خـودش و بقیــه را بـه گنـد کشیـده
هـر تصمیم اشتبـاهی مثـل زنجیـر، اشتباهـات بعـدی را بـه دنبـال داشتـه اسـت؟ سالـهـا بعــد وقتـی برمیگـردد و پشـت سـرش را نگــاه میـکنـد ایـن زنجیـر میپیچـد دور حلقـش و راه نفسـش را تنـگ میکنـد و از خـودش بپـرسد کـه چـرا آدم میـتوانـد زنـدگی بقیـه را خـراب کنـد و میتـواند روح و روان دیـگـران را چنـان بخـراشد کـه این خـراش تا پایان عمــر همـراه دیگـری باشد و التیـام پیـدا نکنـد؟
... سـعـی نمیـکنم لبخـند بـزنم دیـگر نمیتـوانم بـرای حفـظ ظاهـر یا خـوشامـد دیـگران لبخند بزنـم. قبـلا بلد بـودم جـوری بخندم کـه هیچکس نتواند انـدوه یا دلخـوری پشت او را بخــواند بلــد بـودم تمـام غصه ها را پشـت صورتـکی خونسـرد و آرام پنهـان کنـم نگـذارم اشـکی کـه تو چشم هام حلقـه شـده سر بخـورد و پاییـن بیایــد.
ایـن روزها امـا وقتی کسـی حالـم را میپرسـد بغض میکنـم و میـزنم زیـر گریه... توانی بـرای پنهـان کـاری در مـن نمـانده هنـوز آدم تـازه ای را کـه هستـم خـوب نمیشناسـم و به وجـودش عادت نکـرده ام از کـارهاش تعجـب میکنـم، باورش برایـم سخـت اسـت کـه ایـن هـر دو آدم خـود مـن باشند از خـودم میپـرسم کـدامشـان رفتنـی است....؟؟!!!
...بعضی چیـزها را نه میشـود دور ریخـت و از شـرشان خلاص شـد نه میشـود نگـه داشـت و با خاطراتـی کـه زنـده میکننـد کنـار آمــد....!
درختـم دلشــوره دارد/ فریـده خـرمی
چـرا آدم مجبــور اسـت مــدام بیــن دو یا چنــد چیــز یکـی را انتـخــاب کنــد؟ چــرا ناچـار اسـت مــدام تصــمیـم بگیــرد و بــر سـر ایــن تصـمیــم ها بـا خودش جــدال داشـتـه باشــد؟ بخـش هـایــی از وجــودش را بـه نفــع بـخـش های دیـگــری ســر ببــرد و قـربـانــی کنــد و سـا لها بعـــد بفهمــد تصمیــمش اشتبـاه بــوده، اثـرات تصـمیـمش مثـل ترکـش های خمپـاره بـه گوشـه های زنـدگـی خــودش و بقیـه خـورده و زنــدگی خـودش و بقیــه را بـه گنـد کشیـده
هـر تصمیم اشتبـاهی مثـل زنجیـر، اشتباهـات بعـدی را بـه دنبـال داشتـه اسـت؟ سالـهـا بعــد وقتـی برمیگـردد و پشـت سـرش را نگــاه میـکنـد ایـن زنجیـر میپیچـد دور حلقـش و راه نفسـش را تنـگ میکنـد و از خـودش بپـرسد کـه چـرا آدم میـتوانـد زنـدگی بقیـه را خـراب کنـد و میتـواند روح و روان دیـگـران را چنـان بخـراشد کـه این خـراش تا پایان عمــر همـراه دیگـری باشد و التیـام پیـدا نکنـد؟
... سـعـی نمیـکنم لبخـند بـزنم دیـگر نمیتـوانم بـرای حفـظ ظاهـر یا خـوشامـد دیـگران لبخند بزنـم. قبـلا بلد بـودم جـوری بخندم کـه هیچکس نتواند انـدوه یا دلخـوری پشت او را بخــواند بلــد بـودم تمـام غصه ها را پشـت صورتـکی خونسـرد و آرام پنهـان کنـم نگـذارم اشـکی کـه تو چشم هام حلقـه شـده سر بخـورد و پاییـن بیایــد.
ایـن روزها امـا وقتی کسـی حالـم را میپرسـد بغض میکنـم و میـزنم زیـر گریه... توانی بـرای پنهـان کـاری در مـن نمـانده هنـوز آدم تـازه ای را کـه هستـم خـوب نمیشناسـم و به وجـودش عادت نکـرده ام از کـارهاش تعجـب میکنـم، باورش برایـم سخـت اسـت کـه ایـن هـر دو آدم خـود مـن باشند از خـودم میپـرسم کـدامشـان رفتنـی است....؟؟!!!
...بعضی چیـزها را نه میشـود دور ریخـت و از شـرشان خلاص شـد نه میشـود نگـه داشـت و با خاطراتـی کـه زنـده میکننـد کنـار آمــد....!
درختـم دلشــوره دارد/ فریـده خـرمی
- ۴.۸k
- ۲۹ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط