𓆩 پارت ۸۲ 𓆪 🖤
𓆩 پارت ۸۲ 𓆪 🖤
ساعت هشت شب، ات و جیمین مقابل عمارت قدیمی ایستادن.
ات دستگیرهی در رو گرفت، اما جیمین بازوش رو گرفت.
ـ ات، اگه اتفاقی افتاد، پشت سر من بمون.
ات سرد جواب داد: ـ نگران نباش، هنوز یادم نرفته ازت متنفرم.
جیمین چیزی نگفت.
وارد عمارت شدن. مرد کنار شومینه ایستاده بود و منتظرشون بود.
ـ خوش اومدی، دخترم.
ات بیتفاوت گفت: ـ حقیقت رو بگو.
مرد پوشهای روی میز گذاشت.
ـ مادرت قبل از مرگش، مدارکی پیدا کرده بود که میتونست زندگی خیلیها رو نابود کنه.
ات پوشه رو باز کرد. داخلش عکسهایی از مادرش و جیمین بود.
با تعجب پرسید: ـ اینا دیگه چیه؟
مرد به جیمین نگاه کرد.
ـ مادرت درست قبل از مرگش، از جیمین خواسته بود از تو محافظت کنه.
ات بهآرومی سرش رو به سمت جیمین چرخوند.
ـ یعنی تو از اول منو میشناختی؟
جیمین نفس عمیقی کشید.
ـ آره... از همون روز اول میدونستم تو دختر اون زنی.
اشک توی چشمهای ات جمع شد.
ـ پس تمام این مدت نزدیکم شدی چون به مادرم قول داده بودی؟
جیمین با صدای لرزون گفت:
ـ اولش آره... اما بعدش عاشقت شدم.
ات هنوز چیزی نگفته بود که صدای شلیک از بیرون بلند شد.
مرد با وحشت به پنجره نگاه کرد.
ـ نه... اونا نباید اینجا میبودن!
جیمین دست ات رو گرفت.
ـ باید همین الان بریم!
اما ات دستش رو رها کرد.
ـ اول بهم بگو... چه کسی مادرم رو کشت؟ 🖤
ساعت هشت شب، ات و جیمین مقابل عمارت قدیمی ایستادن.
ات دستگیرهی در رو گرفت، اما جیمین بازوش رو گرفت.
ـ ات، اگه اتفاقی افتاد، پشت سر من بمون.
ات سرد جواب داد: ـ نگران نباش، هنوز یادم نرفته ازت متنفرم.
جیمین چیزی نگفت.
وارد عمارت شدن. مرد کنار شومینه ایستاده بود و منتظرشون بود.
ـ خوش اومدی، دخترم.
ات بیتفاوت گفت: ـ حقیقت رو بگو.
مرد پوشهای روی میز گذاشت.
ـ مادرت قبل از مرگش، مدارکی پیدا کرده بود که میتونست زندگی خیلیها رو نابود کنه.
ات پوشه رو باز کرد. داخلش عکسهایی از مادرش و جیمین بود.
با تعجب پرسید: ـ اینا دیگه چیه؟
مرد به جیمین نگاه کرد.
ـ مادرت درست قبل از مرگش، از جیمین خواسته بود از تو محافظت کنه.
ات بهآرومی سرش رو به سمت جیمین چرخوند.
ـ یعنی تو از اول منو میشناختی؟
جیمین نفس عمیقی کشید.
ـ آره... از همون روز اول میدونستم تو دختر اون زنی.
اشک توی چشمهای ات جمع شد.
ـ پس تمام این مدت نزدیکم شدی چون به مادرم قول داده بودی؟
جیمین با صدای لرزون گفت:
ـ اولش آره... اما بعدش عاشقت شدم.
ات هنوز چیزی نگفته بود که صدای شلیک از بیرون بلند شد.
مرد با وحشت به پنجره نگاه کرد.
ـ نه... اونا نباید اینجا میبودن!
جیمین دست ات رو گرفت.
ـ باید همین الان بریم!
اما ات دستش رو رها کرد.
ـ اول بهم بگو... چه کسی مادرم رو کشت؟ 🖤
- ۷۳
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط