#برادر ناتنی من

Part:37

«ویو ات»

ساعت ۷:۳۰ شب بود.

جلوی آینه ایستاده بودم.

لباس ساده‌ای پوشیدم و گوشیمو برداشتم.

آدرس رو دوباره چک کردم.

همون انبار.

همون پیام.

نفس عمیقی کشیدم.

ات: فقط می‌رم ببینم چی می‌خواد. همین.

از اتاق اومدم بیرون.

خدمتکار: خانم، جایی تشریف می‌برین؟

ات: آره. یه کار کوچیک دارم.

خدمتکار: آقای جئون خبر دارن؟

ات: نه... لازم نیست بدونن.

از عمارت بیرون رفتم.

***

بعد از حدود چهل دقیقه به آدرس رسیدم.

یه انبار قدیمی بود.

چراغ‌های اطراف خاموش بودن.

در فلزی نیمه‌باز بود.

ات: کسی اینجاست؟

صدایی نیومد.

آروم وارد شدم.

ات: الو؟!

یهو صدای قدم‌هایی از پشت سرم شنیدم.

برگشتم.

سه مرد با لباس مشکی ایستاده بودن.

یکی‌شون جلو اومد.

مرد: بالاخره اومدی، پارک ات.

ات: شما کی هستین؟

مرد: آدمایی که می‌خوان بدونن جونگکوک چقدر بهت اهمیت می‌ده.

قلبم تند تند می‌زد.

ات: من چیزی نمی‌دونم.

مرد خندید.

مرد: اتفاقاً همین چیزیه که ما رو نگران می‌کنه.

یکی از مردها گوشیم رو از دستم گرفت.

ات: هی! گوشیمو بده!

مرد: آروم باش. فقط می‌خوایم یه پیغام به دوست عزیزت برسونیم.

یهو صدای یه ماشین از بیرون اومد.

مردها به سمت در نگاه کردن.

و بعد...

صدای شلیک گلوله بلند شد!

جیغ زدم.

ات: وای خداااااا!

مرد: لعنتی! اومدن!
__________________________________________
شرایط پارت بعد:✨
لایک 25🤎
کامنت 25🧋
بازنشر 13🐻
دوستتون دارم بای بای پرنسسای من🥹🫂.
دیدگاه ها (۰)

𓆩 پارت ۴۳ 𓆪 🖤🥀معشوقه‌ی مخفیات با نگرانی به جیمین نگاه کرد.ات...

چند پارتی (درخواستی)

پات ۱۹

the lost leaves/رمان جیمین

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

مربی موتور سوار

p2(بعد از اینکه همه دور میز نشستن و جیهوپ با هیجان داشت غذا ...

dark life = ۳۷

چندپارتی تهیونگ

رمان اسیر خان پارت اول ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط