{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓆩 پارت ۴۳ 𓆪 🖤🥀

𓆩 پارت ۴۳ 𓆪 🖤🥀
معشوقه‌ی مخفی

ات با نگرانی به جیمین نگاه کرد.

ات: جیمین... اگه اتفاقی برات بیفته چی؟

جیمین دستش رو گرفت و گفت:
ـ هیچ‌کس نمی‌تونه منو ازت بگیره، ات.

ات: ولی اون آدم منو می‌شناسه... حتی گذشته‌م رو!

جیمین چیزی نگفت. فقط به گوشی‌اش نگاه کرد؛ پیام جدیدی رسیده بود.

«اگه می‌خوای حقیقت گذشته‌ی ات رو بفهمی، امشب ساعت دوازده بیا انبار قدیمی. تنها.»

جیمین لبخند سردی زد.

جیمین: بالاخره خودت رو نشون دادی...

ات: نمی‌خوای که واقعاً بری اونجا؟

جیمین: نه، عزیزم. من هیچ‌وقت طبق نقشه‌ی دشمنم بازی نمی‌کنم.

اما نیمه‌شب، وقتی ات خواب بود، جیمین بی‌صدا از عمارت خارج شد.

چیزی که نمی‌دونست این بود که ات بیدار شده و همه‌چیز رو دیده بود...

چند دقیقه بعد، ات خودش رو مقابل انبار قدیمی پیدا کرد.

درِ انبار باز شد.

مردی از تاریکی بیرون اومد و با دیدن ات لبخند زد.

مرد: بالاخره اومدی، هوانگ ات!

ات با ترس پرسید:
ـ تو منو از کجا می‌شناسی؟

مرد قدمی جلو اومد.

مرد: چون من تنها کسی‌ام که می‌دونه چرا جیمین باید از همون اول ازت دور می‌موند!

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط