شمشیر های انتقام پارت ۷
سلاممممم🤝🗿
عشقم کشید پارت نوشتم🫠
از زبان ... :
تو عمارت خودم داشتم قدم میزدم.
هوای خوبی بود.
ولی کم کم باد شروع شد و رفتم داخل عمارت
یکی از خدمتکار ها اومد:خانم کیبوتسجی!جلسه کیزوکی ها شروع شده...پدرتون گفت شما هم تشریف بیارین
جلسه؟الان؟
من:(لبخند)باشه میرم..ممنون گفتی
تعظیم کرد و رفت
(ویو قلعه بینهایت/جلسه)
کوکوشیبو_ساما و آکازا و دوما اومده بودن.
ولی پدر هنوز نیومده بود.
دوما:آکا..با من دوست میشی
وای باز شروع شد.
آکازا:(مشتش رو آماده میکنه)چند بار گفتم که به من نگو آکا؟
دوما:۹۳۸۷۵۴۳۳۲۴۶۹۰۹۶۴۳۳۶۸۸۶۴۳۱۲۷۷۶۴۷۸۳۴۹۹۵ بار آکا جون
ای خدا😅
آکازا:(یه مشت زد به دوما)چرا نمیمیرییییی🗡️
دوما:آکازا چرا با من دوست نمیشییییی🥺
مثلا شیطان رده بالا هستن😔😃
کوکوشیبو:بس کنید
ولی هنوز داشتن دعوا میکردن
از زبان تانجیرو:
همه هاشیرا ها به اون مرد تعظیم کردن.یکی هم کاری کرد که منم تعظیم کنم.
ارباب:الان حدود ۲ ساله جلسه هاشیرا ها به موقع برگزار میشه.الان چه اتفاقی افتاده
صداش چقدر آرام بخشه!
سانمی:ارباب...این پسر خواهرش شیطانه...
من:اما اون کسی رو نکشته
اوبانای:چون خونوادهاشه داره ازش دفاع میکنه..
میتسوری:باز شروع نکنید لطفاً
همه هاشیراها داشتن دعوا میکردن.ای خدا..اینه چشونه😭😱
ارباب:آروم...
همه ساکت شدن
یکی از اون دوتا خانم:این نامه از طرف اوروکوداکی هست.
همون موقع آقای گیو و آقای سابیتو با تعجب داشتن گوش میدادن
ادامه حرف خانم:لطفا بزارین که کامادو تانجیرو و کامادو نزوکو زنده بمونن.هم من و هم تومیوکا گیو شاهد بودیم که نزوکو هیچکس رو نکشته.
سانمی:اما من باید امتحان کنم
سایورا:این همه مدرک!دیگه چی؟
سانمی گوش نداد.
یهو اوبانای اومد و منو گرفت
من:نزوکووووو
گیو:ولش کن
بند ها رو پاره کردم و رفتم جلو
از زبان نزوکو:
؟؟؟:نزوکوووو
چرا من دارم اینجوری میشم؟
یه چیزی رفت تو بازوم.
آخ...
از جعبه اومدم بیرون
این بامبو چیه؟
یه پسر با موهای سفید که دستش خونی بود:بیا!این خون همون کسیه که اینقدر دوسش داری...
خون؟سرم رو برگردوندم
بامبو از دهنم افتاد..
من:قضیه چیه؟
هر کس اونجا بود تعجب کرده بود...
تانجیرو:نز..نزوکو؟
رفتم تو نور
من:چیه؟
ها ها شما هم تو خماری بمونین🤝🤣🤣
عشقم کشید پارت نوشتم🫠
از زبان ... :
تو عمارت خودم داشتم قدم میزدم.
هوای خوبی بود.
ولی کم کم باد شروع شد و رفتم داخل عمارت
یکی از خدمتکار ها اومد:خانم کیبوتسجی!جلسه کیزوکی ها شروع شده...پدرتون گفت شما هم تشریف بیارین
جلسه؟الان؟
من:(لبخند)باشه میرم..ممنون گفتی
تعظیم کرد و رفت
(ویو قلعه بینهایت/جلسه)
کوکوشیبو_ساما و آکازا و دوما اومده بودن.
ولی پدر هنوز نیومده بود.
دوما:آکا..با من دوست میشی
وای باز شروع شد.
آکازا:(مشتش رو آماده میکنه)چند بار گفتم که به من نگو آکا؟
دوما:۹۳۸۷۵۴۳۳۲۴۶۹۰۹۶۴۳۳۶۸۸۶۴۳۱۲۷۷۶۴۷۸۳۴۹۹۵ بار آکا جون
ای خدا😅
آکازا:(یه مشت زد به دوما)چرا نمیمیرییییی🗡️
دوما:آکازا چرا با من دوست نمیشییییی🥺
مثلا شیطان رده بالا هستن😔😃
کوکوشیبو:بس کنید
ولی هنوز داشتن دعوا میکردن
از زبان تانجیرو:
همه هاشیرا ها به اون مرد تعظیم کردن.یکی هم کاری کرد که منم تعظیم کنم.
ارباب:الان حدود ۲ ساله جلسه هاشیرا ها به موقع برگزار میشه.الان چه اتفاقی افتاده
صداش چقدر آرام بخشه!
سانمی:ارباب...این پسر خواهرش شیطانه...
من:اما اون کسی رو نکشته
اوبانای:چون خونوادهاشه داره ازش دفاع میکنه..
میتسوری:باز شروع نکنید لطفاً
همه هاشیراها داشتن دعوا میکردن.ای خدا..اینه چشونه😭😱
ارباب:آروم...
همه ساکت شدن
یکی از اون دوتا خانم:این نامه از طرف اوروکوداکی هست.
همون موقع آقای گیو و آقای سابیتو با تعجب داشتن گوش میدادن
ادامه حرف خانم:لطفا بزارین که کامادو تانجیرو و کامادو نزوکو زنده بمونن.هم من و هم تومیوکا گیو شاهد بودیم که نزوکو هیچکس رو نکشته.
سانمی:اما من باید امتحان کنم
سایورا:این همه مدرک!دیگه چی؟
سانمی گوش نداد.
یهو اوبانای اومد و منو گرفت
من:نزوکووووو
گیو:ولش کن
بند ها رو پاره کردم و رفتم جلو
از زبان نزوکو:
؟؟؟:نزوکوووو
چرا من دارم اینجوری میشم؟
یه چیزی رفت تو بازوم.
آخ...
از جعبه اومدم بیرون
این بامبو چیه؟
یه پسر با موهای سفید که دستش خونی بود:بیا!این خون همون کسیه که اینقدر دوسش داری...
خون؟سرم رو برگردوندم
بامبو از دهنم افتاد..
من:قضیه چیه؟
هر کس اونجا بود تعجب کرده بود...
تانجیرو:نز..نزوکو؟
رفتم تو نور
من:چیه؟
ها ها شما هم تو خماری بمونین🤝🤣🤣
- ۳.۹k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط