{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ببین!

ببین!
تو جاودانه شدی..

این قلب برای تو می‌تپد
این دست‌ها تنت را
به حافظه‌ی جانش سپرده
این نگاه رد آمدنت را
از ته خیابان می‌گیرد هر روز
این قلم برای تو می‌چرخد هنوز

در دلم شاعری
همچو شمع شعله می‌کشد
پروانه‌ی نارنجی من!
هر قطره که می‌چکم
یک شعر به دامنت می‌افتد
بزن به موهات و راه بیفت
می‌خواهم آمدنت را قاب کنم..

#عباس_معروفی
دیدگاه ها (۱)

‍ تو از کدام سمت خورشید طلوع می کنی، که صبح برای دیدنت می ای...

تقدیم به همه زندگیم:🫀🫂از نگاهت نرگس تبدار، شاعر میشودآینه از...

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

روی نسخه‌ی بعضی داروهامی‌نویسندهر هشت ساعت یڪباربعضی را باید...

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»بابا.جون.مهربونم😔می‌دانی؟...

_____ادامه پارت²⁰ نفرین کوچولو_____چند لحظه نگاهم کرد.بعد گف...

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

از ترس تا اعتمادpart: 5 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط