{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ببین!

ببین!
تو جاودانه شدی..

این قلب برای تو می‌تپد
این دست‌ها تنت را
به حافظه‌ی جانش سپرده
این نگاه رد آمدنت را
از ته خیابان می‌گیرد هر روز
این قلم برای تو می‌چرخد هنوز

در دلم شاعری
همچو شمع شعله می‌کشد
پروانه‌ی نارنجی من!
هر قطره که می‌چکم
یک شعر به دامنت می‌افتد
بزن به موهات و راه بیفت
می‌خواهم آمدنت را قاب کنم..

#عباس_معروفی
دیدگاه ها (۱)

می‌شود در همین لحظه از راه برسیو جوری مرا در آغوش بگیریکه حت...

به سال‌ها بعد فکر می‌کنم!به زیبایی سپیدی موهایمانمی‌دانستی؟!...

دیگر راهی نماندهباید رهایت کنم!اما از من این کار برنمی‌آیدتن...

بگذار من بیشتر دوستت بِدارَم...بیشتر عاشقَت باشم...بیشتر بخو...

“Love’s light in vengeance’s dark.”⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...Introdu...

گاه فاصله، نه یک جاده‌ی بی‌پایان، که تنها یک «نفس» است؛ فاصل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط