رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_47

فصل بیستم | کسی که دروغ می‌گفت

تاریکی مطلق بود.
نه صدای قدمی می‌آمد، نه صدای باد و نه حتی تیک‌تاک ساعتی که تا چند لحظه قبل همه را دیوانه کرده بود.
فلیکس هنوز دست هیونجین را گرفته بود.
ـ هیونجین؟
ـ اینجام.
صدایش درست کنار گوش فلیکس پیچید.
فلیکس نفس راحتی کشید.
ـ خوبه.
ـ همین؟
ـ چی همین؟
ـ بعد از اون اتفاق، فقط می‌گی خوبه؟
فلیکس در تاریکی سرش را به طرف او چرخاند.
ـ الان واقعاً وقت این حرفاست؟
ـ اتفاقاً فکر می‌کنم بهترین وقته.
ـ هیونجین!
خنده‌ی کوتاهی از گلوی هیونجین بیرون آمد.
برای چند ثانیه، همه‌چیز عادی به نظر رسید.
تا اینکه صدای هان از آن سوی اتاق بلند شد.
ـ من نمی‌خوام مزاحم لحظه‌ی عاشقانه‌تون بشم، ولی اگه کسی می‌تونه چراغ رو روشن کنه، لطفاً قبل از اینکه من از ترس به یکی از اعضای خانواده‌ی خودم حمله کنم، این کار رو بکنه!
چانگبین گفت:
ـ دستت رو از یقه‌ی من بردار.
ـ فکر کردم لینویی!
ـ من اینجام.
صدای لینو از سمت دیگر اتاق آمد.
هان چند ثانیه سکوت کرد.
ـ پس... چانگبین، تو رو برای چی گرفته بودم؟
ـ این سؤال رو از خودت بپرس.
صدای سونگمین بلند شد:
ـ اگه تا ده ثانیه‌ی دیگه چراغ روشن نشه، من می‌رم بیرون.
آی‌ان گفت:
ـ در قفله.
ـ ممنون که امیدم رو نااُمید کردی
بنگ‌چان میان حرفشان پرید:
ـ همه سر جاشون بمونن. کسی به چیزی دست نزنه.
صدای کلید برق آمد.
یک بار.
دو بار.
اما چراغ روشن نشد.
بعد صدای تقی از بالای سرشان شنیده شد.
چراغ‌ها ناگهان روشن شدند.
و هیچ‌کس سر جایش نبود.
فلیکس اولین کسی بود که متوجه شد.
دست هیونجین هنوز در دستش بود، اما آن‌ها دیگر کنار تخت نبودند.
وسط راهرو ایستاده بودند.
بنگ‌چان و چانگبین جلوی در اتاق بودند. لینو کنار دیوار ایستاده بود و سونگمین و آی‌ان پشت سر او قرار داشتند.
هان؟
هان درست وسط راهرو نشسته بود و به سقف خیره شده بود.
ـ من یه سؤال دارم.
چانگبین آه کشید.
ـ چی شده؟
ـ چرا هر بار که چراغ‌ها خاموش می‌شن، ما یه جای دیگه ظاهر می‌شیم؟
لینو گفت:
ـ چون این خونه از ما خوشش نمیاد.
هان سرش را به طرف او چرخاند.
ـ این منطقی‌ترین توضیحیه که تا الان شنیدم.
فلیکس به اطراف نگاه کرد.
ـ اتاق کجاست؟
بنگ‌چان به در پشت سرشان اشاره کرد.
ـ همین‌جاست.
ـ نه، منظورم اتاق خودمونه.
هیونجین دست فلیکس را رها نکرد.
ـ این راهرو رو می‌شناسم.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ از کجا؟
هیونجین آرام جواب داد:
ـ از همون شبی که از این خونه رفتم.
لبخند محوی که چند لحظه قبل روی صورتش بود، کاملاً ناپدید شد.
ـ اینجا همون‌جاست که آخرین بار صدای تو رو شنیدم.
فلیکس احساس کرد چیزی در سینه‌اش فشرده شد.
ـ من چی گفتم؟
هیونجین به انتهای راهرو نگاه کرد.
ـ نمی‌دونم. فقط یادمه که اسمم رو صدا زدی.
مکث کرد.
ـ و من برگشتم.
ـ بعدش چی شد؟
هیونجین لب‌هایش را به هم فشرد.
ـ بعدش... دیگه چیزی یادم نیست.
صدای خش‌خش کاغذی از پشت سرشان آمد.
همه برگشتند.
روی دیوار، درست کنار ساعت، کاغذ تازه‌ای چسبیده بود.
بنگ‌چان آن را جدا کرد.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«نیمه‌شب گذشت.
حالا کسی که دروغ گفته، باید حقیقت را بگوید.»
زیر جمله، هشت خط باریک کشیده شده بود.
هفت خط پاک بودند.
اما روی خط هشتم، لکه‌ای سیاه دیده می‌شد.
چانگبین نزدیک‌تر رفت.
ـ این یعنی یکی از ما؟
صدای ضبط‌صوت از داخل اتاق بلند شد.
«نه.»
همه به طرف در برگشتند.
دستگاه روی تخت بود.
چراغ قرمزش روشن شد.
«این یعنی یکی از شما، حقیقت را به یاد آورده است.»
دیدگاه ها (۰)

بنگ چانلینوچانگبینهیونجینهانفلیکسسونگمینجونگین

استری کیدزبنگ چانلینوچانگبینهیونجینهانفلیکسسونگمینجونگین

آپدیت اینستاگرام چان "بنگ" #استری_کیدز #بنگ_چان #لینو #چانگب...

آپدیت اینستاگرام چان "بنگ" #استری_کیدز #بنگ_چان #لینو #چانگب...

صدای هان خدا ست#هان#جیسونگ#هیونجین#لینو#چان#سونگمین#چانگبین#...

بنگ چان از استری کیدز، به مناسبت تولدش ۳۰۰ میلیون وون اهدا ک...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط