اجتماعی
اجتماعی
سفر به نقطه صفر مرزی
به جهنم خوش آمدید
زهرا مشتاق| به جهنم خوش آمدید. ادریس همان طور که «گوتگا» میجود، به بلوچی میگوید به جهنم خوش آمدید و دهانش به خنده باز میشود. روی دندانهایش رد خونین گوتگا است. دندانهایی چرک و سیاه. میگوید این جا همه گوتگا میجوند. هم زنها و هم مردها. گوتگا نمیگذارد دندان درد بگیریم. نظیر احمد میگوید نشئه هم میکند.
بعد دست میکند در جیبش و بسته زرورق مانند سفیدی را باز میکند و نشانم میدهد. مثل لواشک سیاه سیاه است. مثل یک تکه قره قورت نرم و له شده، قرمز تیره. با ولع تمام کاغذ را در دهانش جا میدهد و عصاره کاغذ را میکشد بیرون؛ و بعد تفاله باقی مانده در دهانش را تف میکند روی خاک. رودابهای کوچک از خلطی غلیظ و قرمز رنگ روی زمین رها میشود. زمین خاکی، پر از تفهای قرمز است. تف ....
الیاس چشمهایش به زور باز میشود.
به جهنم خوش آمدید
در خواب راه میرود. شیشه هنوز قدش را خم نکرده، اما خونش به کل فاسد شده. ایدز دارد و هر وقت که دلش بخواهد میآید خانه و گراناز، زن پا به ماهش باید برایش بساط جور کند.
جلویم یک کوه شناسنامه است. شناسنامههای کهنه، شناسنامههای نو، کارت ملی، سند خانه. شوربازاریها با دعوا داد میکشند که ما پاکستانی نیستیم. ما ایرانی هستیم. ما بلوچ هستیم. آن قدر عصبانی هستند که حرفهایشان نیاز به ترجمه ندارد. در تخم چشمهایشان درد عمیق و تکان دهندهای است که میتواند در جا آدم را خشک کند.
در شوربازار بیش از ۲۲۰ خانوار زندگی میکنند. اگر تعداد اعضای هر خانواده حداقل ۱۰ نفر باشد، با جمعیتی بیش از دو هزار نفر روبهرو هستیم. خانوادههایی بشدت فقیر که نه از حداقل امکانات، که از هیچ امکاناتی برخوردار نیستند. به آنان هرگز هیچ گونه آموزشی داده نشده و تقریباً همه ساکنان بیسواد مطلق هستند. اندک کسانی هم که سواد دارند، در مدارس قرآنی درس خواندهاند. فقر چنان فراگیر است که رفتن به مدرسه هرگز اولویت هیچ خانوادهای نبوده است.
آنها در خرابههایی شبیه به خانه زندگی میکنند. در هر حیاط دست کم ۱۰ خانواده زندگی میکنند و هر خانواده حداقل شش بچه دارد. زنها یا حاملهاند، یا بچهای به پستانشان آویزان است یا هر دو شکل. تقریباً تمام مردهای محله معتاد هستند. پیرمردها و پیرزنها بیشتر تریاک میکشند و جوانترها مواد صنعتی بخصوص شیشه. غروب، محله پر از فروشنده میشود. با موتور میآیند و خانه به خانه جنس میبرند و پول نقد میگیرند. شیشهایها تمام فروش یک روز خود را که از جمع کردن زباله به دست آوردهاند، خرج مواد میکنند.
ماه گذشته «مرکز گذری کاهش آسیب» که تنها سمن مستقر در محله است، از ۸۰ نفر آزمایش ایدز میگیرد. نتیجه تکان دهنده بوده است؛ ۲۴ نفر مبتلا بودهاند. یعنی چهل درصد. ۲۴مرد و زن صاحب خانواده با بچههای کوچک...
مرکز گذری کاهش آسیب توسط افراد بومی راهاندازی شده است. آنها پاتوقها را شناسایی میکنند. از خانوادهها فهرست تهیه میکنند. در حد توان برایشان سبد غذایی میبرند و بعد از غربالگری، آمار افراد مبتلا، به شبکه بهداشت اعلام میشود. سپس برایشان سهمیه دارو داده میشود. اما مبتلایان فهم چندانی از بیماری ایدز و تبعات آن ندارند و جدیتی برای خوردن دارو نشان نمیدهند. برای همین، از میان افراد گرفتار ایدز، تنها ۵۰نفر دارو مصرف میکنند.
در این محله وسیع، تاکنون هیچ برنامه آگاهسازی و آموزشی برای معتادان مبتلا و خانوادههایشان وجود نداشته است. اما این مرکز که مدت کوتاهی از تشکیل آن میگذرد، شروع به در اختیار گذاشتن سرنگ، چسب زخم و الکل کرده است.
سفر به نقطه صفر مرزی
به جهنم خوش آمدید
زهرا مشتاق| به جهنم خوش آمدید. ادریس همان طور که «گوتگا» میجود، به بلوچی میگوید به جهنم خوش آمدید و دهانش به خنده باز میشود. روی دندانهایش رد خونین گوتگا است. دندانهایی چرک و سیاه. میگوید این جا همه گوتگا میجوند. هم زنها و هم مردها. گوتگا نمیگذارد دندان درد بگیریم. نظیر احمد میگوید نشئه هم میکند.
بعد دست میکند در جیبش و بسته زرورق مانند سفیدی را باز میکند و نشانم میدهد. مثل لواشک سیاه سیاه است. مثل یک تکه قره قورت نرم و له شده، قرمز تیره. با ولع تمام کاغذ را در دهانش جا میدهد و عصاره کاغذ را میکشد بیرون؛ و بعد تفاله باقی مانده در دهانش را تف میکند روی خاک. رودابهای کوچک از خلطی غلیظ و قرمز رنگ روی زمین رها میشود. زمین خاکی، پر از تفهای قرمز است. تف ....
الیاس چشمهایش به زور باز میشود.
به جهنم خوش آمدید
در خواب راه میرود. شیشه هنوز قدش را خم نکرده، اما خونش به کل فاسد شده. ایدز دارد و هر وقت که دلش بخواهد میآید خانه و گراناز، زن پا به ماهش باید برایش بساط جور کند.
جلویم یک کوه شناسنامه است. شناسنامههای کهنه، شناسنامههای نو، کارت ملی، سند خانه. شوربازاریها با دعوا داد میکشند که ما پاکستانی نیستیم. ما ایرانی هستیم. ما بلوچ هستیم. آن قدر عصبانی هستند که حرفهایشان نیاز به ترجمه ندارد. در تخم چشمهایشان درد عمیق و تکان دهندهای است که میتواند در جا آدم را خشک کند.
در شوربازار بیش از ۲۲۰ خانوار زندگی میکنند. اگر تعداد اعضای هر خانواده حداقل ۱۰ نفر باشد، با جمعیتی بیش از دو هزار نفر روبهرو هستیم. خانوادههایی بشدت فقیر که نه از حداقل امکانات، که از هیچ امکاناتی برخوردار نیستند. به آنان هرگز هیچ گونه آموزشی داده نشده و تقریباً همه ساکنان بیسواد مطلق هستند. اندک کسانی هم که سواد دارند، در مدارس قرآنی درس خواندهاند. فقر چنان فراگیر است که رفتن به مدرسه هرگز اولویت هیچ خانوادهای نبوده است.
آنها در خرابههایی شبیه به خانه زندگی میکنند. در هر حیاط دست کم ۱۰ خانواده زندگی میکنند و هر خانواده حداقل شش بچه دارد. زنها یا حاملهاند، یا بچهای به پستانشان آویزان است یا هر دو شکل. تقریباً تمام مردهای محله معتاد هستند. پیرمردها و پیرزنها بیشتر تریاک میکشند و جوانترها مواد صنعتی بخصوص شیشه. غروب، محله پر از فروشنده میشود. با موتور میآیند و خانه به خانه جنس میبرند و پول نقد میگیرند. شیشهایها تمام فروش یک روز خود را که از جمع کردن زباله به دست آوردهاند، خرج مواد میکنند.
ماه گذشته «مرکز گذری کاهش آسیب» که تنها سمن مستقر در محله است، از ۸۰ نفر آزمایش ایدز میگیرد. نتیجه تکان دهنده بوده است؛ ۲۴ نفر مبتلا بودهاند. یعنی چهل درصد. ۲۴مرد و زن صاحب خانواده با بچههای کوچک...
مرکز گذری کاهش آسیب توسط افراد بومی راهاندازی شده است. آنها پاتوقها را شناسایی میکنند. از خانوادهها فهرست تهیه میکنند. در حد توان برایشان سبد غذایی میبرند و بعد از غربالگری، آمار افراد مبتلا، به شبکه بهداشت اعلام میشود. سپس برایشان سهمیه دارو داده میشود. اما مبتلایان فهم چندانی از بیماری ایدز و تبعات آن ندارند و جدیتی برای خوردن دارو نشان نمیدهند. برای همین، از میان افراد گرفتار ایدز، تنها ۵۰نفر دارو مصرف میکنند.
در این محله وسیع، تاکنون هیچ برنامه آگاهسازی و آموزشی برای معتادان مبتلا و خانوادههایشان وجود نداشته است. اما این مرکز که مدت کوتاهی از تشکیل آن میگذرد، شروع به در اختیار گذاشتن سرنگ، چسب زخم و الکل کرده است.
- ۳۰۱
- ۲۸ بهمن ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط