{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینم

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینم
چیزی به جز یک بهت بی معنا نمی بینم
دنیا به زشتیهای پلک فهم من خندید
شاید شبــیه مردم دنـیا نمی بینم
گنجشک روحم لابلای شاخه ها یخ زد
نه ! سنگ هم در دست آدمها نمی بینم
تصویری از تبعیض سرد چشمها آری
در این برودت ذرهای گرما نمی بینم
در منطق این نیمه آدمهای قلابی
جایی برای عشق هم حتی نمی بینم
دیدگاه ها (۲)

آخـــــرین فـــــردی کـــــه ,درســـــت قبـــــل از خـــــوا...

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینمچیزی به جز یک بهت بی معنا...

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینمچیزی به جز یک بهت بی معنا...

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینمچیزی به جز یک بهت بی معنا...

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینم چیزی به جز یک بهت بی مع...

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینمچیزی به جز یک بهت بی معنا...

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینمچیزی به جز یک بهت بی معنا...

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینمچیزی به جز یک بهت بی معنا...

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینمچیزی به جز یک بهت بی معنا...

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینمچیزی به جز یک بهت بی معنا...

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینمچیزی به جز یک بهت بی معنا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط