{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح

صبح
سوار بر قطار ستارگان سحرگاهی از راه رسید
تونیامدی...

گنجشک های منتظر
دور خانه ی من نشستند
و به هر سایه به خود لرزیدند
تو نیامدی...

شعر از دلم به دهانم
از لب هایم به دلم پر کشید
تو نیامدی...

آفتاب
از سر سروها به انتهای خیابان سر کشید
تو نیامدی...

مه میداند
که باید برخیزد
و به خانه ی خود بیاید
در سینه ی من...


#شمس_لنگروی
دیدگاه ها (۱)

غمگین مباشیک روز صبح از خواب بر می خیزی،ستاره ها را از گیسوا...

‌صبحی که قدح نوش شود از نگه تو...آن صبح به کام است وبخیر است...

گفتی دوستت دارمو من به خیابان رفتم !فضای اتاق برای پرواز کاف...

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چ...

نام فیلم (the words)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط