𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪
_بخش دوم_
یک چوب خشک از روی زمین برمیدارد و با خنجرش میبردش تا جایی که پوست ضخیمش کاملاً کنده میشود.یک نوک تیز هم برایش میتراشد.آن را محکم توی دست راستش میگیرد و پای راستش را یک قدم عقب تر از پای چپش میگذارد و بعد چوب را با قدرت باورنکردنی ای پرتاب میکند و در دور دست صدای جیغ پرنده ای بلند میشود.جلو میرود و پرنده بیچاره را که درجا مرده بلند میکند."ببخشید که منظره خوبی نداره.اگه مجبور نبودیم نمیکشتمش"
با همان خنجر سر پرنده را از تنش جدا میکند و خونش روی زمین میریزد یک لحظه چشمم را میبندم.لعنت به جنبش!لعنت به لرد!لعنت به مصلحت وزارتخانه و لعنت به معده هایمان!این چه جنایتی ست؟!یک مقدار هیزم روی زمین جمع میکند و دورشان را سنگ میچیند.
"اینش دیگه دست خودتو میبوسه.روشنش کن"
هیزم ها را آتش میزنم.دستش را روی یک چوب بلند میکشد و آن را تبدیل به سیخ میکند
"ری میگم چطوره تا من پوست این یارو رو میکنم تو هم بری یه چرخی تو جنگل بزنی؟"
"چرا؟"
"برای اینکه یکم هوا بخوری و خوش اخلاق تر برگردی پیشم"
لبخند بی اراده ای میزنم"چه مهربون!"
"بدو.زود برگرد"
میخواهد این چیزها را نبینم.برای همین گفت بروم.اینقدر شریف بود که به رویم نیاورد که چطور با انزجار به خون ریخته روی زمین نگاه میکنم اما آنقدر شریف نبود که بدخلقی ام را به رویم نیاورد.چرا همیشه خدا یک پای بساط لنگ است؟سعی میکنم یک سنگ را با لگد پرت کنم اما به زمین چسبیده و باعث میشود مجبور شوم به خودم و سنگ ناسزا بگویم.به دست سوخته ام نگاه می کنم و پارچه تیشرت را از رویش باز میکنم.کاملاً خوب شده!سوروس...سوروسِ نابغهِ عوضیِ جذاب!کمی دیگر تو جنگل پیش میروم و چشمم به یک حفره میافتد.مثل سوراخ خرگوش ولی بزرگتر.سوراخ خرگوشِ انسان.یعنی خرگوشی اندازه انسان.لعنت!سوراخ خرگوشی که آدم از آن رد بشود.گزارش این را خواهم داد ولی فعلاً میخواهم بچرخم.بوی گوشت که بلند میشود مسیر برگشت را در پیش میگیرم.سوروس که با آن نمای خیره کننده زیر نور کمسوی خورشید با آتش و موقعیت پرنده درگیر است؛بدون اینکه سرش را بالا بیاورد میگوید"حال و هوات بهتر شد؟"
"عالی بود.چطور پیش میره سرآشپز"
"عالیه"
مینشینم روی زمین.نگاهی به مرغ بریانی که پخته میاندازم یک تکه از گوشت را میکنم"مراقب باش طلسم نشده باشه"
میگویم"حله"ولی اهمیت نمیدهم.اولین لقمه که از گلویم پایین میرود میفهمم دنیا بی ارزش نبوده دلم نمیخواسته بمیرم و سوروس عوضی نبوده که به رویم آورده چقدر بدخلقی کردم.من فقط گرسنه بودم.
"چقد این جنگل قشنگه!قبلاً دقت نکرده بودم!"
لبخند میزند"آخیش!بالاخره خودت شدی"
"ببخشید که بد باهات حرف زدم"
"خفه شو بابا!"
"جدی میگم.فقط گشنهم بود.هنوزم اندازه قبل دوست دارم"
"خدا از بزرگی کمت نکنه"
نمیخواستم صدای خنده ام اینقدر بلند باشد.
"سوروس!"
"بله!"
"خیلی مسخره ای من دارم جدی حرف میزنم"
"ولی من جدی حرف نمیزنم.چون کل این داستان برام مزخرفه.غذاتو بخور بریم"
"دستپختت خوبه"
"به نظر خودمم بد نشده"
"ای پررو"
"بهش میگن اعتماد به نفس."
دوباره میخندم"تو عوضی ترین عوضی ای هستی که عاشقشم"
"بقیه عوضی هایی که عاشقشونی کیا هستن؟!"
"تویی دیگه.منظور اینه از توی تمام عوضی ها تو از همشون عوضی تری ولی من عاشقتم"
"باید رو جمله بندیت کار کنیم"
"مسخره"
_بخش دوم_
یک چوب خشک از روی زمین برمیدارد و با خنجرش میبردش تا جایی که پوست ضخیمش کاملاً کنده میشود.یک نوک تیز هم برایش میتراشد.آن را محکم توی دست راستش میگیرد و پای راستش را یک قدم عقب تر از پای چپش میگذارد و بعد چوب را با قدرت باورنکردنی ای پرتاب میکند و در دور دست صدای جیغ پرنده ای بلند میشود.جلو میرود و پرنده بیچاره را که درجا مرده بلند میکند."ببخشید که منظره خوبی نداره.اگه مجبور نبودیم نمیکشتمش"
با همان خنجر سر پرنده را از تنش جدا میکند و خونش روی زمین میریزد یک لحظه چشمم را میبندم.لعنت به جنبش!لعنت به لرد!لعنت به مصلحت وزارتخانه و لعنت به معده هایمان!این چه جنایتی ست؟!یک مقدار هیزم روی زمین جمع میکند و دورشان را سنگ میچیند.
"اینش دیگه دست خودتو میبوسه.روشنش کن"
هیزم ها را آتش میزنم.دستش را روی یک چوب بلند میکشد و آن را تبدیل به سیخ میکند
"ری میگم چطوره تا من پوست این یارو رو میکنم تو هم بری یه چرخی تو جنگل بزنی؟"
"چرا؟"
"برای اینکه یکم هوا بخوری و خوش اخلاق تر برگردی پیشم"
لبخند بی اراده ای میزنم"چه مهربون!"
"بدو.زود برگرد"
میخواهد این چیزها را نبینم.برای همین گفت بروم.اینقدر شریف بود که به رویم نیاورد که چطور با انزجار به خون ریخته روی زمین نگاه میکنم اما آنقدر شریف نبود که بدخلقی ام را به رویم نیاورد.چرا همیشه خدا یک پای بساط لنگ است؟سعی میکنم یک سنگ را با لگد پرت کنم اما به زمین چسبیده و باعث میشود مجبور شوم به خودم و سنگ ناسزا بگویم.به دست سوخته ام نگاه می کنم و پارچه تیشرت را از رویش باز میکنم.کاملاً خوب شده!سوروس...سوروسِ نابغهِ عوضیِ جذاب!کمی دیگر تو جنگل پیش میروم و چشمم به یک حفره میافتد.مثل سوراخ خرگوش ولی بزرگتر.سوراخ خرگوشِ انسان.یعنی خرگوشی اندازه انسان.لعنت!سوراخ خرگوشی که آدم از آن رد بشود.گزارش این را خواهم داد ولی فعلاً میخواهم بچرخم.بوی گوشت که بلند میشود مسیر برگشت را در پیش میگیرم.سوروس که با آن نمای خیره کننده زیر نور کمسوی خورشید با آتش و موقعیت پرنده درگیر است؛بدون اینکه سرش را بالا بیاورد میگوید"حال و هوات بهتر شد؟"
"عالی بود.چطور پیش میره سرآشپز"
"عالیه"
مینشینم روی زمین.نگاهی به مرغ بریانی که پخته میاندازم یک تکه از گوشت را میکنم"مراقب باش طلسم نشده باشه"
میگویم"حله"ولی اهمیت نمیدهم.اولین لقمه که از گلویم پایین میرود میفهمم دنیا بی ارزش نبوده دلم نمیخواسته بمیرم و سوروس عوضی نبوده که به رویم آورده چقدر بدخلقی کردم.من فقط گرسنه بودم.
"چقد این جنگل قشنگه!قبلاً دقت نکرده بودم!"
لبخند میزند"آخیش!بالاخره خودت شدی"
"ببخشید که بد باهات حرف زدم"
"خفه شو بابا!"
"جدی میگم.فقط گشنهم بود.هنوزم اندازه قبل دوست دارم"
"خدا از بزرگی کمت نکنه"
نمیخواستم صدای خنده ام اینقدر بلند باشد.
"سوروس!"
"بله!"
"خیلی مسخره ای من دارم جدی حرف میزنم"
"ولی من جدی حرف نمیزنم.چون کل این داستان برام مزخرفه.غذاتو بخور بریم"
"دستپختت خوبه"
"به نظر خودمم بد نشده"
"ای پررو"
"بهش میگن اعتماد به نفس."
دوباره میخندم"تو عوضی ترین عوضی ای هستی که عاشقشم"
"بقیه عوضی هایی که عاشقشونی کیا هستن؟!"
"تویی دیگه.منظور اینه از توی تمام عوضی ها تو از همشون عوضی تری ولی من عاشقتم"
"باید رو جمله بندیت کار کنیم"
"مسخره"
- ۵.۸k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط