{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙
اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفتی.
𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡
بیدار که می‌شوم آفتاب وسط آسمان است.الکسا مثل خرس خوابیده.از جا بلند می‌شوم.به بدنش لگدی می‌زنم"لنگ ظهره پتیاره!"
چشمهایش را فاصله می‌دهد"دست از سرم بردار هرزه!"
از کنار تحت یک لیوان آب برمی‌دارم و رویش می‌ریزم.طی چند دقیقه بعدی کمی دور اتاق می‌دویم و به اقوام همدیگر ادای احترام می‌کنیم.بالاخره بیدار می‌شود.از در بیرون می‌رویم.توی سالن فقط سوروس و مکس هستند.به سوروس دست تکان می‌دهم.چشمک می‌زند.کنار مکس روی کاناپه ای می‌نشینم.لبخند می‌زند"صبح بخیر کوالا"
با لحن حق به جانب جوابش را میدهم"صبح تو هم بخیر خروس!"
دستش را دور گردنم می‌اندازد"فکر کنم خوش اخلاقی‌ت بخاطر اینه که گشنه‌ته سلیطه.برو یه چیزی بخور"
بلند می‌شوم و چشمک می‌زنم"خیلی باهوشی داداشی!"
یکی از پیراشکی های روی میز را برمی‌دارم و گاز می‌زنم.کنار سوروس می‌نشینم.جولیت و لیسی از اتاق بیرون می‌آیند.مکس کنار جولیت می‌ایستد"خوب خوابیدی عزیزم؟"
جولیت با لبخند سر تکان می‌دهد.تمام حاضران ژست عوق زدن می‌گیریم.حتی لیسی که تازه آمده.
مکس اهمیت نمی‌دهد.الکسا می‌گوید"فکر کنم سنگ شد."
سر تکان می‌دهم"به خدا این قبلاً اینطوری نبود...شرمندتونم بچه ها"
جولیت آرام به مکس می‌گوید"ولشون کن حسودن"
لیسی با لبخند می‌گوید"بچه ها خیلی کیوتین ولی بسه دیگه!"
مکس به من نگاه می‌کند"تو چته بخیل؟!حسودیت می‌شه اون لندهور بلد نیست قربون صدقه‌ت بره؟"
به سوروس نگاه می‌کنم"عزیزم بلد نیستی؟"
"به نظرم تو لیاقتت بیشتر از اینه که عین بدبختا بهت حرف بی سر و ته پرت کنم ری."
جولیت یک دمپایی برای سوروس پرتاب می‌کند."حالا دیگه من بی‌لیاقتم گردن شکسته؟!"
سوروس جا خالی می‌دهد"کسی می‌خواد این بحث رو ادامه بده؟"
الکسا دمپایی را از دست سوروس می‌گیرد"من!"
و آن را برای جولیت پرتاب می‌کند‌.همزمان لئو و تام و ماریان و الیویا می‌آیند بیرون.لئو می‌گوید"چیزی از دست دادیم؟"
اولیویا نگاهی اجمالی به ما می‌اندازد"قطعاً نه."
سوروس گوشه ای می‌ایستد"کاش منم این نمایش فوق العاده رو از دست می‌دادم"
تام روی کانتر می‌نشیند"تو که سختترش کردی پسر!کسی اینجا سرطان داره؟"
ماریان به او چشم غره می‌رود.می‌گویم"نه تام."
به مکس نگاه می‌کنم و می‌گویم"ولی یه نفر عقب مونده‌س"
مکس طلسمی به سمتم می‌فرستد"پس می‌خوای بجنگی جرقه؟!"
جا خالی می‌دهم و لبخند می‌زنم"چه جورم!"
همان موقع چندین در باز می‌شود و بقیه بچه ها هم به ما می‌پیوندند.وود هم می‌آید.بعد از اینکه کمی از خوراکی های روی میز می‌خوریم ما را به یک سالن می‌برد.بزرگ است.مثل سالن کنفرانس.پشت یک میز می‌ایستد.ما روی صندلی های پله‌مانند می‌نشینیم.یک سمتم سوروس و یک سمت الکسا نشسته اند.سوروس به دیوار و پشت صحنه ی سن واقف است الکسا نزدیک می‌شود و می‌گوید"سوروس چیزی میبینی؟"
سوروس به سمت پشت صحنه گردن می‌کشد.جواب می‌دهد"پدرت اینجاست"
الکسا با چشمان گرد شده نگاهش می‌کند"دروغ نگو"
"جدی می‌گم.خیلی ها هستن که نمی‌شناسم...ویل هم اینجاست ری"
سرم را با دستانم می‌گیرم"احتمالاً دیگه هیچوقت همدیگه رو نمی‌بینیم"
الکسا به من تکیه می‌دهد"چرت نگو.ما دروغ مصلحتی گفتیم.با دروغ عادی فرق داره"
سوروس با دقت نگاه می‌کند"لئو بابات"
لئو که سمت دیگر الکسا نشسته می‌گوید"بابای خودت بی‌شرف!"
سوروس نگاهش می‌کند"بابات اینجاست کودن!"
لئو کنف شده"ولش کن.یکم دیگه آشنا پیدا کنی باید برگردیم لندن"
به سوروس می‌گویم"هیچ زنی اونجا نیست؟"
می‌گوید"چندتا هستن...نمی‌شناسمشون"
آرام می‌گویم"آلیس نیست؟"
شانه بالا می‌اندازد"چمیدونم"
وود با طلسمی صدایش را تقویت می‌کند و می‌گوید"امروز چند عضو جدید به مقر جنبش میان.کسانی که قبل از شما غربال و پذیرفته شدن.و با استادانتون آشنا می‌شید و آموزش رو شروع می‌کنین.اول از همه،به هم پیمان های جدیدتون خوش آمد می‌گیم"
دیدگاه ها (۰)

اینم از مارک و آیلین

نظرتون درباره فصل چهار؟ادامه بدیم؟تازه داره اوج می‌گیره داست...

فردا دهه نودی ها دبیرستانی میشن🌷مبارکتون باشه گل‌گلی ها💖

ده هزارتا شخصیت دارم همشونم دیوونه‌ن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط