در بازی زندگی,
در بازی زندگی,
یاد می گیری,
اعتماد به حرفهای قشنگ بدون پشتوانه,
مثل آویختن به طنابی پوسیده ست....
یاد می گیری,
نزدیک ترین ها به تو گاهی می توانند دورترین ها باشند....
یاد می گیری که باید آنقدر از خودت برای روز مبادا پس انداز داشته باشی تا بتوانی یک روزی تمام خودت را بغل کنی و راه بیفتی بروی ...
و در جایی که شنیده و فهمیده نمی شوی نمانی...
یاد می گیری,
دیوار خوب ست ,
سایه درخت مطلوب است,
اما هیچ تکیه گاهی ابدی نیست ....
یاد می گیری,
بره نباشی که گرگ می شوند به جانت ,
یاد می گیری که چگونه چینی احساست را بند زنی و خیاط خوبی شوی برای دلت...
یاد می گیری,
اعتماد به حرفهای قشنگ بدون پشتوانه,
مثل آویختن به طنابی پوسیده ست....
یاد می گیری,
نزدیک ترین ها به تو گاهی می توانند دورترین ها باشند....
یاد می گیری که باید آنقدر از خودت برای روز مبادا پس انداز داشته باشی تا بتوانی یک روزی تمام خودت را بغل کنی و راه بیفتی بروی ...
و در جایی که شنیده و فهمیده نمی شوی نمانی...
یاد می گیری,
دیوار خوب ست ,
سایه درخت مطلوب است,
اما هیچ تکیه گاهی ابدی نیست ....
یاد می گیری,
بره نباشی که گرگ می شوند به جانت ,
یاد می گیری که چگونه چینی احساست را بند زنی و خیاط خوبی شوی برای دلت...
- ۲.۳k
- ۰۲ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط