این روزها، هرچقدر توی کوچهها و خیابونا نگاه میکنم، جای
این روزها، هرچقدر توی کوچهها و خیابونا نگاه میکنم، جای خالیِ «مهربونی» رو خیلی پررنگتر از همیشه میبینم.
آدما مثل یه زنجیر به هم وصلن؛ تو شلوغیِ بازار، تو ازدحامِ روزگار، همگی کنارِ همن، اما دلها… چقدر از هم دوره!
انگار یه جایی توی این دوندگیهای بیپایانِ زندگی، یادمون رفت مهربونی رو با خودمون بیاریم. آدما یاد گرفتن فقط باشن، بدون اینکه حضورشون دلگرمکننده باشه. لبخندها رنگِ عادت گرفته و نگاهها خستهتر از اونان که گرمای درون رو نشون بدن.
آدما همدیگه رو میبینن، ولی همدیگه رو حس نمیکنن.
کاش یکی پیدا میشد و این گمشدهی بزرگِ این روزگار رو، این دستهای خستهی نیازمندِ محبت رو، دوباره برمیگرداند وسطِ شهر.
چون آدم، بدونِ مهربونی، فقط یه سایهست که داره راه میره… همین.»
آدما مثل یه زنجیر به هم وصلن؛ تو شلوغیِ بازار، تو ازدحامِ روزگار، همگی کنارِ همن، اما دلها… چقدر از هم دوره!
انگار یه جایی توی این دوندگیهای بیپایانِ زندگی، یادمون رفت مهربونی رو با خودمون بیاریم. آدما یاد گرفتن فقط باشن، بدون اینکه حضورشون دلگرمکننده باشه. لبخندها رنگِ عادت گرفته و نگاهها خستهتر از اونان که گرمای درون رو نشون بدن.
آدما همدیگه رو میبینن، ولی همدیگه رو حس نمیکنن.
کاش یکی پیدا میشد و این گمشدهی بزرگِ این روزگار رو، این دستهای خستهی نیازمندِ محبت رو، دوباره برمیگرداند وسطِ شهر.
چون آدم، بدونِ مهربونی، فقط یه سایهست که داره راه میره… همین.»
- ۱۵۰
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط