{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور

قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور

آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد

بلکه در جنت فردوس نباشد چو تو حور

حور فردا که چنین روی بهشتی بیند

گرش انصاف بود معترف آید به قصور

شب ما روز نباشد مگر آن گاه که تو

از شبستان به درآیی چو صباح از دیجور

زندگان را نه عجب گر به تو میلی باشد

مردگان بازنشینند به عشقت ز قبور

آن بهایم نتوان گفت که جانی دارد

که ندارد نظری با چو تو زیبامنظور

سحر چشمان تو باطل نکند چشم آویز

مست چندان که بکوشند نباشد مستور

این حلاوت که تو داری نه عجب کز دستت

عسلی دوزد و زنار ببندد زنبور

آن چه در غیبتت ای دوست به من می‌گذرد

نتوانم که حکایت کنم الا به حضور

منم امروز و تو انگشت نمای زن و مرد

من به شیرین سخنی تو به نکویی مشهور

سختم آید که به هر دیده تو را می‌نگرند

سعدیا غیرتت آمد نه عجب سعد غیور
سعدی
دیدگاه ها (۷۱)

بخت باز آید از آن در که یکی چون تو در آید روی زیبای تو دیدن ...

ای زاهد مستور، زمن دور، که مستمبا توبهٔ خود باش، که من توبه ...

دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد👀و آبی از دیده می‌آمد که زم...

دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد👀و آبی از دیده می‌آمد که زم...

بشکست اگر دل من به نیاز و آرزویی "سر خم مِی سلامت شکند اگر ص...

بشکست اگر دل من به نیاز و آرزویی "سر خم مِی سلامت شکند اگر ص...

دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد👀و آبی از دیده می‌آمد که زم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط