دعبل و زلفا

فرض کن من چوبه ی دارم را به دوش کشیده ام تا ببینم کجا برپایش می کنند و مرا بر آن می‌آویزند. آن وقت تو مرا از مأموران مخفی می ترسانی!؟ شجاعتِ حق گویی نداریم که گرفتار باطل شده ایم.
- من که جرأت نمی‌کنم در سرداب یا پستوی خانه هم این گونه بی پروا سخن بگویم.
- تا دقیقه ای دیگر از هم جدا می شویم. این را به یادگار از من داشته باش:
زبانی که به حق نچرخد، به درد همان لقمه در دهان و چرخاندن می‌خورغ و بس!

پ.ن: افسوس که برزخی میان حق و باطل نیست، از حق که گذشتی، دیگر هرچه هست باطل است...

#دعبل_و_زلفا
#مظفر_سالاری
#معرفی_کتاب
#کتاب_نوجوان
دیدگاه ها (۲)

قصه هشتم: میثم تمارکسی که حتی با زبان بریده، حقیقت را فریاد ...

من و نوبارا کپی همیم

😣😣😭😭😢😢

#عروس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط