قصه هشتم: میثم تمار
قصه هشتم: میثم تمار
کسی که حتی با زبان بریده، حقیقت را فریاد زد
بسم الله الرحمن الرحیم
عمار را شناختی؛ پیرمردی که معیار حق و باطل شد.
اما امروز با کسی آشنا میشوی که کارش از عمار هم عجیبتر است.
او نه فرمانده بود، نه سیاستمدار، نه عالم بزرگ.
یک خرمافروش ساده در کوفه.
اما همان خرمافروش، چنان شد که امام علی (ع) اسرارش را به او میسپرد.
او که بود؟
میثم بن یحیی تمار.
تمار یعنی خرمافروش. در کوفه دکانی داشت و خرما میفروخت.
اما دلش را به علی (ع) فروخته بود.
امام از میان هزاران نفر، او را برگزید و به او «علم منایا و بلایا» آموخت؛
یعنی دانشِ اینکه فتنهها از کجا میآیند و عاقبت آدمها به کجا میرسد.
روزی امام فرمود:
«ای میثم! پس از من، تو را دستگیر میکنند.
دست و پا و زبانت را میبرند و بر دار میآویزند.
عبیدالله بن زیاد این جنایت را میکند.»
میثم پرسید: «آیا ایمانم در آن لحظه سالم میماند؟»
امام فرمود: «آری. با من در بهشت همدرجه خواهی بود.»
میثم خندید.
از مرگ نترسید. از شکنجه نهراسید.
گفت: «پس رستگارم.»
وفاداریِ عجیب
میثم بعد از شهادت علی (ع)، هر روز میرفت کنار همان درختی که امام گفته بود بر آن آویخته میشوی.
نماز میخواند، با درخت حرف میزد، به آن آب میداد.
رهگذران فکر میکردند دیوانه شده.
اما او منتظر تحقق وعده امامش بود.
سالها گذشت. ابنزیاد والی کوفه شد.
میثم دستگیر شد.
ابنزیاد گفت: «از علی بیزاری بجو تا آزاد شوی.»
میثم گفت: «به خدا، اگر همه دنیا را به من دهی، از علی دست نمیکشم. علی مرا دوست داشت و من علی را دوست دارم.»
دستها و پاهایش را بریدند.
زبانش را از ریشه بریدند.
بر دارش کشیدند.
و او بر فراز دار،
با زبانی بریده،
با چشمانی خندان،
فریاد میزد: «ای مردم! بیایید! هر که میخواهد حدیث پیامبر را بشنود، بیاید...»
دشمن زبانش را برید تا ساکتش کند،
اما خون روان از دهانش، بلندترین فریاد تاریخ شد.
میثم فقط مال ۱۴۰۰ سال پیش نیست
میثم تمار یک مکتب است: مقاومت با زبان بریده.
میثم تمارِ قرن هجدهم که بود؟
شهید ثالث (قاضی نورالله شوشتری).
عالم شیعی در هند. پادشاه سنی مذهب از او خواست از تشیع بیزاری جوید.
نپذیرفت.
زبانش را بریدند. بر دارش کشیدند.
اما کتابهایش هنوز فریاد میزند.
کتاب «مجالس المؤمنین» او، سند مظلومیت شیعه تا امروز است.
میثم تمارِ قرن بیستم که بود؟
آیتالله سید حسن مدرس.
رضاخان او را از مجلس به تبعید فرستاد. زبانش را در سیاست بریدند.
اما در خفا، در تبعیدگاه کاشمر،
چنان فریاد زد که رضاخان خواب نداشت.
آخر سر، مأموران شاه او را در تبعیدگاه خفه کردند.
اما نامش، نماد «نه» گفتن به استبداد شد.
میثم تمار امروز کیست؟
او را با سه نشانه میشناسی:
✅ زبان بریده دارد اما حرف میزند. تریبون و رسانه ندارد، اما پیامش میرسد.
✅ از تهدید دشمن نمیترسد. میگویند «ساکت شو، زنده میمانی.» اما او سکوت را خیانت میداند.
✅ منتظر شهادت است، نه فراری از آن. مثل میثم که کنار درخت میایستاد و انتظار تحقق وعده امامش را میکشید.
به اطرافت نگاه کن:
چه کسانی را میشناسی که صدایشان را خفه کردهاند،
حرف نمیتوانند بزنند،
اما خونشان یا فکرشان فریاد میزند؟
شهدای غزه که دوربین تلفن همراهشان تنها رسانهشان است.
زنان و کودکانی که با دستان خالی، روایتگر جنایت میشوند.
آن سرباز گمنامی که کسی نامش را نمیداند، اما ایستادگیاش پیام شد.
اینها میثمهای امروزند.
درس این قصه
۱. برای حق بودن، نیاز به سمت و مقام نداری. میثم یک خرمافروش بود، اما سرّدار امام شد.
۲. سکوت در برابر باطل، شرط زنده ماندن نیست؛ شرط مُردن در سکوت است.
۳. اگر زبانت را بریدند، خون تو حرف میزند. اگر خون تو را ریختند، قلم تو. اگر قلم تو را شکستند، شاگردان تو. حقیقت را نمیشود خاموش کرد.
۴. مرگ در راه حق، پایان نیست. آغاز جاودانگی است.
میخوانیم:
«کمیل بن زیاد؛ راز و نیاز با خدا، سلاح نهایی در برابر فتنه.»
🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعدهگاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
#خسف #میثم_تمار #یاران_علی #بصیرت #شهادت #زبان_بریده #مقاومت #قاضی_نورالله_شوشتری #شهید_ثالث #آیت_الله_مدرس #غزه #شهدا #قرارگاه_بصیرت #ظهور
کسی که حتی با زبان بریده، حقیقت را فریاد زد
بسم الله الرحمن الرحیم
عمار را شناختی؛ پیرمردی که معیار حق و باطل شد.
اما امروز با کسی آشنا میشوی که کارش از عمار هم عجیبتر است.
او نه فرمانده بود، نه سیاستمدار، نه عالم بزرگ.
یک خرمافروش ساده در کوفه.
اما همان خرمافروش، چنان شد که امام علی (ع) اسرارش را به او میسپرد.
او که بود؟
میثم بن یحیی تمار.
تمار یعنی خرمافروش. در کوفه دکانی داشت و خرما میفروخت.
اما دلش را به علی (ع) فروخته بود.
امام از میان هزاران نفر، او را برگزید و به او «علم منایا و بلایا» آموخت؛
یعنی دانشِ اینکه فتنهها از کجا میآیند و عاقبت آدمها به کجا میرسد.
روزی امام فرمود:
«ای میثم! پس از من، تو را دستگیر میکنند.
دست و پا و زبانت را میبرند و بر دار میآویزند.
عبیدالله بن زیاد این جنایت را میکند.»
میثم پرسید: «آیا ایمانم در آن لحظه سالم میماند؟»
امام فرمود: «آری. با من در بهشت همدرجه خواهی بود.»
میثم خندید.
از مرگ نترسید. از شکنجه نهراسید.
گفت: «پس رستگارم.»
وفاداریِ عجیب
میثم بعد از شهادت علی (ع)، هر روز میرفت کنار همان درختی که امام گفته بود بر آن آویخته میشوی.
نماز میخواند، با درخت حرف میزد، به آن آب میداد.
رهگذران فکر میکردند دیوانه شده.
اما او منتظر تحقق وعده امامش بود.
سالها گذشت. ابنزیاد والی کوفه شد.
میثم دستگیر شد.
ابنزیاد گفت: «از علی بیزاری بجو تا آزاد شوی.»
میثم گفت: «به خدا، اگر همه دنیا را به من دهی، از علی دست نمیکشم. علی مرا دوست داشت و من علی را دوست دارم.»
دستها و پاهایش را بریدند.
زبانش را از ریشه بریدند.
بر دارش کشیدند.
و او بر فراز دار،
با زبانی بریده،
با چشمانی خندان،
فریاد میزد: «ای مردم! بیایید! هر که میخواهد حدیث پیامبر را بشنود، بیاید...»
دشمن زبانش را برید تا ساکتش کند،
اما خون روان از دهانش، بلندترین فریاد تاریخ شد.
میثم فقط مال ۱۴۰۰ سال پیش نیست
میثم تمار یک مکتب است: مقاومت با زبان بریده.
میثم تمارِ قرن هجدهم که بود؟
شهید ثالث (قاضی نورالله شوشتری).
عالم شیعی در هند. پادشاه سنی مذهب از او خواست از تشیع بیزاری جوید.
نپذیرفت.
زبانش را بریدند. بر دارش کشیدند.
اما کتابهایش هنوز فریاد میزند.
کتاب «مجالس المؤمنین» او، سند مظلومیت شیعه تا امروز است.
میثم تمارِ قرن بیستم که بود؟
آیتالله سید حسن مدرس.
رضاخان او را از مجلس به تبعید فرستاد. زبانش را در سیاست بریدند.
اما در خفا، در تبعیدگاه کاشمر،
چنان فریاد زد که رضاخان خواب نداشت.
آخر سر، مأموران شاه او را در تبعیدگاه خفه کردند.
اما نامش، نماد «نه» گفتن به استبداد شد.
میثم تمار امروز کیست؟
او را با سه نشانه میشناسی:
✅ زبان بریده دارد اما حرف میزند. تریبون و رسانه ندارد، اما پیامش میرسد.
✅ از تهدید دشمن نمیترسد. میگویند «ساکت شو، زنده میمانی.» اما او سکوت را خیانت میداند.
✅ منتظر شهادت است، نه فراری از آن. مثل میثم که کنار درخت میایستاد و انتظار تحقق وعده امامش را میکشید.
به اطرافت نگاه کن:
چه کسانی را میشناسی که صدایشان را خفه کردهاند،
حرف نمیتوانند بزنند،
اما خونشان یا فکرشان فریاد میزند؟
شهدای غزه که دوربین تلفن همراهشان تنها رسانهشان است.
زنان و کودکانی که با دستان خالی، روایتگر جنایت میشوند.
آن سرباز گمنامی که کسی نامش را نمیداند، اما ایستادگیاش پیام شد.
اینها میثمهای امروزند.
درس این قصه
۱. برای حق بودن، نیاز به سمت و مقام نداری. میثم یک خرمافروش بود، اما سرّدار امام شد.
۲. سکوت در برابر باطل، شرط زنده ماندن نیست؛ شرط مُردن در سکوت است.
۳. اگر زبانت را بریدند، خون تو حرف میزند. اگر خون تو را ریختند، قلم تو. اگر قلم تو را شکستند، شاگردان تو. حقیقت را نمیشود خاموش کرد.
۴. مرگ در راه حق، پایان نیست. آغاز جاودانگی است.
میخوانیم:
«کمیل بن زیاد؛ راز و نیاز با خدا، سلاح نهایی در برابر فتنه.»
🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعدهگاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
#خسف #میثم_تمار #یاران_علی #بصیرت #شهادت #زبان_بریده #مقاومت #قاضی_نورالله_شوشتری #شهید_ثالث #آیت_الله_مدرس #غزه #شهدا #قرارگاه_بصیرت #ظهور
- ۷۴۷
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط