ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۶۵ نمی‌دونم ماهور توی چهرم چی دید که پرسید. ماهور: چیزی شده؟! ـ نه! ماهور ...

#پارت۱۶۵

نمی‌دونم ماهور توی چهرم چی دید که پرسید.

ماهور: چیزی شده؟!

ـ نه!

ماهور سری تکون داد و دیگه چیزی نپرسید.

بعد از خوردن غذا رفتم و حساب کردم؛ البته خودم بیشتر باهاش بازی کردم تا بخورم!
.

ماهور منو عمارت رسوند و رفت.
دستام رو توی جیب پالتوم فرو کردم و آروم آروم به سمت سالن قدم ورداشتم.
بین راه مسیرم رو تغییر دادم.
روی تاب رو به روی استخر نشستم، سرم رو بالا گرفتم و به آسمون خیره شدم.
رفته رفته پلکام سنگین‌تر می‌شد.
توی حالت خواب و بیداری بودم که با صدای اهورا کاملا بیدار شدم و بی‌حال نشستم.

اهورا در حالی که دستش توی جیب شلوارش بود لبه استخر ایستاد و گفت: کجا بودی؟ از صبح که رفتی دانشگاه برنگشتی!

ـ بعد از دانشگاه رفتم خونه خانم‌جونم بعدشم با ماهور رفتم بازار!

اهورا: خرید نکردی؟

ـ بله.

اهورا: کو پس؟

متعجب به اطرافم نگاه کردم؛ کلافه پوفی کشیدم و گفتم:
ـ موند توی ماشین ماهور!

اهورا انگار متوجه حال آشفتم شد چون مشکوک زل زد بهم؛ ولی چیزی نپرسید!

اهورا: هوا سرده، نمی‌خوای بری داخل؟

بخاطر اینکه بیشتر از این متوجه پریشونیم نشه از روی تاب بلند شدم و گفتم:
ـ آره خیلی سرده...شب بخیر!

بهش پشت کردم و به سمت سالن رفتم.
***

تقه‌ای به در خورد و ماهور اومد داخل، با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت: نمی‌خوای بیای؟! همه مهمونا اومدن!

روسریم رو توی آیینه درست کردم و گفتم:
ـ چطورم؟ تیپم خوبه؟!

ماهور خندید و گفت: دو ساعته چپیدی داخل اتاقت خودت رو درست می‌کنی؟! نترس امشب کلی خواستگار گیرت میاد!

خندیدم و گفتم:
ـ زهرمار!

با ماهور پایین رفتیم؛ یه‌جوری بودم!
به خودم نهیب زدم: چته دختر!

پا روی آخرین پله که گذاشتم، دهنم کف کرد.
اینجا رو، چقدر شلوغه!
تمام سالن از آدم پر بود، از جوون بگیر تا میانسال!
موسیقیه ملایمی که پخش می‌شد فضا رو لذت‌بخش کرده بود.
.

چشم چرخوندم تا شاید بین این شلوغیا آشناها رو پیدا کنم!
کمی که چشم چشم کردم اهورا رو دیدم!
پیش چند تا پسر و دختر ایستاده بود؛ می‌گفتن و می‌خندیدن، فراز هم پیششون بود.
فراز با دیدن ما با لبخند دست تکون داد و اشاره کرد بریم پیششون!

ماهور: بیا بریم.

ـ من نمیام.

ماهور متعجب گفت: چت شده؟!

ـ بیخیال ماهور ما اینارو نمی‌شناسیم بیا بریم پیش آشناها!

ماهور: زشته ماهرخ منتظرمونن!

ماهور دستم رو کشید و اجازه مخالفت رو ازم گرفت.

با رفتن پیش اهورا، فراز و بقیه که نمی‌شناختم، سلام کردیم که اونا هم جوابمون رو دادن.

فراز دست دور شونه ماهور انداخت و گفت: نیازه معرفی کنم یا همسر بنده رو می‌شناسید؟!

یکی از پسرا با خنده گفت: هنوز برام سواله توی دیوونه چطور زن گرفتی؟!

فراز با خنده گفت: به سختی و خواهش فراوان!
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...