رمان #دلبر قسمت 33 #گیتیگفتم : اصلا به تو چه؟! زندگی منه به ...

رمان #دلبر قسمت 33 #گیتی

گفتم : اصلا به تو چه؟! زندگی منه به تو مربوط نیست..تو چه نسبتی با من به جز رئیس بودنت داری؟!! من حتی تو رو به چشم دوستمم نمیبینم...چه نسبتی داری که غیرتی میشی؟! بابامی داداشمی دوست پسـ...
قبل از اینکه حرفم تموم شه خیلی سریع لباشو گذاشت روی لبام . چشمامو بستم و شروع کردم به تکون خوردن ولی وزنشو نمیتونستم از روم بردارم . به زور دستامو از بین دستاش کشیدن بیرون و یکم هولش دادم . وقتی ازش جدا شدم خیلی محکم زدم تو گوشش . صورتش یکم چرخید . وقتی سرشو صاف کردم با پشت دست راستم زدم قسمت دیگه ی صورتش و گفتم : باید خجالت بکشی..من کاملا نمیدونم با دخترا چه رفتاری داری..ولی اگه قبلا دخترای دیگه رو بوسیدی بدون که من مثل اون دخترا نیستم که هر موقع دلت خواست ببوسیش...واقعا فکر نمیکردم همچین شخصیتی داشته باشه...تمام فکریاتمو بهم ریختی..
از اتاقش اومدم بیرون کیفمو برداشتم و با سرعت از شرکت زدم بیرون . یه پارک روبروی شرکت بود که تاحالا نرفته بودم . اصلا حس خونه رفتن نداشتم واسه همین رفتم توی پارکه و بعد از کلی گشتن یه صندلی پیدا کردم و نشستم روش . باید از دستش عصبی و ناراحت میبودم ولی هیچی اینجوری نبود . انگاری که از کاری که کرده بود خوشحال بودم . حس خوبی داشت . کاملا احساس کردم یکی دوستم داره جوری که بمیره برام . میتونم بگم بهترین حس دنیا بود #ایمان
وقتی رفت پاهام قدرتشونو از دست دادن و افتادم زمین . تکیه دادم به شیشه ی اتاق و شروع کردم فکر کردن . اصلا دست خودم نبود واقعا نفهمیدم که چرا همچین کاری کردم . اولش انکار کردم وقتی که آراد گفت ازش خوشم میاد اما الان بعد از اینکه بوسیدمش همه چی برام روشن شد . دلم میخواد همش باشه همش ببینمش دلم میخواد دوستم داشته باشه چون من...دوسش دارم . اولین روزی که دیدمش به هیچ وجه فکر نمیکردم که یه روز اینو بگم ولی دست سرنوشته دیگه . دوست داشتن که حرف حالیش نمیشه . بلند شدم و رفتم سمت میزم و تلفنمو از روش برداشتم و نشستم روی صندلیم . گوشیمو روشن کردم و رفتم واتساپ . براش نوشتم : واقعا معذرت میخوام..از ته ته دلم معذرت میخوام... ببخشید
چند ثانیه بعد جوابمو داد : اینطوری نمیبخشمت.. #گیتی
وقتی پیام فرستاد خندیدم . ایمان راد داره از من عذر خواهی میکنه😂 . براش نوشتم که اینطوری نمیبخشمت..
اونم نوشت : یعنی چی؟ چیکار کنم میبخشی؟!
نوشتم : باید بگی غلط کردم^^
نوشت : نه بابا دیگه چی؟
نوشتم : پس منم نمیبخشم
نوشت : باشه..غلط کردم
نوشتم : نه نشد..من بهت گفتم چی بگی باید یه چیزی از ته دلت باشت
نوشت : بزرگترین گاو دنیا منم..
خندیدم . وااااای نگاش کن😂 . نوشتم : نه اینطوری نمیشه..از اونجایی که گاو خیلی کارایی داره و تو نداری تو یه گاو نیستی..
نوشت : خب من چی باشم هرچی میخوای بگو من اون بشم
نوشتم : باشه قبول میکنم ولی به یه شرط باید همینو فیلم بگیری بفرستی باید سند باشه
بعد یه مدت فیلم گرفت فرستاد . وقتی فیلمو دیدم غش کردم از خنده . امدم یه بار دیگه ببینم که دیدم رپی صندلیش فیلم گرفته . نوشتم : هنوز تو شرکتی؟!
نوشت : اره حس خونه رفتن ندارم
دلم براش سوخت . کلی کلنجار رفتم که نرم پیشش ولی آخر طاقت نیاوردم و بلند شدم و رفتم داخل شرکت . وارد اتاقش شدم و سلام کردم . سعی کردم نخندم ولی یهویی ترکیدم از خنده . گفت : نوچ نوچ نوچ..آدمو مجبور میکنی بعدم میخندی..
با خنده گفتم : آ..آخه..خیلی...خوب بود...عالیییی تو..
گفت : واقعا؟
با خنده اداشو دراوردم و بیشتر خندیدم . نشستم روی صندلی جلوی میزش . گفت : وقتی میخندی خیلی خوووووووشگل میشی..
گفتم : اااا پس قدرمو بدون..
گفت : میدونم..
گفتم : نمیخوای بری خونه؟!
گفت : نه..امشب اینجا میمونم...توم برو خونه خسته ای..یعنی فکر کنم شدی..
گفتم : نه منم میمونم..عیبی نداره..
گفت : لازم نیست برو..
گفتم : رو حرف من حرف نزناااا...میکشمت..
گفت : بکش من که راضیم...
لبخند زدم . لعنتی اینجوری حرف نزن که نمیتونم قلبمو کنترل کنم #ایمان
نخند اخه چرا میخندی . اون چال لعنتیت آخر کشته میده . الان اون میخواد بمونه منم میخوام بمونم..چجوری میشه...
×ببخشید کم بود× #رمان_دلبر

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

Loading...