#رمان #سحر برگرفته از داستان زندگی واقعی یک دخترپارت صد و بی...

#رمان #سحر برگرفته از داستان زندگی واقعی یک دختر

پارت صد و بیست و هفتم

سامان سرش لاي دوتا دستاش گرفته بود نگرانش شدم رفتم کنارش گفتم خوبي سرش اورد بالا چشماش شده بود کاسه خونن گفتم چرا اينطور شدي دکتر چي گفت يچيزي بگو توروخدا نگرانم کردي .
دکتر گفت شوک بهش وارد بشه معلوم نيست وضعيتش چطور ميشه شايد بيهوش بشه شايدم هيچ اتفاقي نيوفته دکتر گفت ببريد بيمارستان همونجا يواش يواش بگيد تا حداقل از حال رفت همونجا سريع دستگاه بهش وصل بشه .
گفت سحر چيکار کنم اخه من تو بد وضعيتي گير کردم اصلا طاقت ندارم ديگه مادرم چيزيش بشه .
گفتم نگران نباش عزيزم هيچیش نميشه به خدا توکل کن .
سامان تو بايد الان مقاوم باشي چون تمام مسئوليت ها گردن توعه ،گفت سعي ميکنم راستي فردا مرخصيمون تمومه زنگ بزن به اقاي علوي و جريان بگو نهايت تو برو سرکار ،گفتم کجا برم مادرت تنها بزارم جهنم کار واجب تر از خانوادم نيست که.
گفتم برو دوش بگير بيا بريم بيمارستان ،گفت حوصله دوش گرفتن ندارم اماده بشيد بريم.
گفتم سامان يچيز بگم گفت جانم ،گفتم نميخواي به خواهر برادرات بگي ،گفت نه فعلا ميان اينجا ميزارن رو سرشون مادرم مهمه الان و برامم مهم نيست نظر اونا و ناراحت شدنشون.
گفتم باشه عزيزم هرجور خودت صلاح ميدوني. من برم به مامان بگم اماده بشه بريم .
وقتي به مادرشوهرم گفتم بريم ملاقات خوشحال شد و يه چادر برداشت دستش گفت بريم ،به سامان اشاره کردم داروهاش بردار .



#جـمیـݪ‌_رائـع_‌روعــہ‌_ابــداع #FANDOGHI #CLIP_VIDEO #BEAUTIFUL_NICE #هنری #شیک #بینظیر #قشنگ #زیبا #جذاب #خاص

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...