:)

raha991

واسه منی که که قید ماهمو زدم
ستاره ها دیگه مهم نیستن:)

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۵ -کجا برم؟ اینا کین که تو میگی؟ بابا چرا با ما این کارو می کنی؟ چرا ما رو به حال خودمون نمی ذاری؟ - الان وقت این حرفا نیست... من که گفتم اگه ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۵ -کجا برم؟ اینا کین که تو میگی؟ بابا چرا با ما این کارو می کنی؟ چرا ما رو به حال خودمون نمی ذاری؟ - الان وقت این حرفا نیست... من که گفتم اگه پولو جور نکنم یه بلایی سرمون میارن.باید بری یه جای امن. - من هیچ جا ...

#کوتاه_نوشت هرگز فکر نکنید فلان مرحله زندگی بگذرد، همه چیز درست میشود! از همه چالشها لذت ببرید هنر زندگی دوست داشتنِ مسیرِ زندگی است ... . #انرژی_مثبت

#کوتاه_نوشت هرگز فکر نکنید فلان مرحله زندگی بگذرد، همه چیز درست میشود! از همه چالشها لذت ببرید هنر زندگی دوست داشتنِ مسیرِ زندگی است ... . #انرژی_مثبت

زود تند سریععععع #معما

زود تند سریععععع #معما

ادامه پارت ۴۴ از بیمارستان رفتم خونه یه دوش گرفتم و لباسامو شستم ...در کمدو باز کردم یه روسری برداشتم که یه صدایی از حیاط اومد. از اتاقم اومدم بیرون، دیدم بابام تو هال وایساده ...

ادامه پارت ۴۴ از بیمارستان رفتم خونه یه دوش گرفتم و لباسامو شستم ...در کمدو باز کردم یه روسری برداشتم که یه صدایی از حیاط اومد. از اتاقم اومدم بیرون، دیدم بابام تو هال وایساده و نفس نفس می زنه. با چشمای گشاد شده گفتم: تو اینجا چه غلطی می ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۴ گفت: می تونی فراموش کنی؟ هر اتفاقی که اون شب بین من و تو افتاد و فراموش کن... بذار من هنوز همون برادری باشم که خودت می خوای اما برای من سخته که ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۴ گفت: می تونی فراموش کنی؟ هر اتفاقی که اون شب بین من و تو افتاد و فراموش کن... بذار من هنوز همون برادری باشم که خودت می خوای اما برای من سخته که به عشقم بگم خواهر چون نمی تونم ... روز اولی که به محلتون اومدم، چشمم ...

این دیگه خیلی راحته #معما

این دیگه خیلی راحته #معما

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۳ یقشو گرفتم و با گریه گفتم: پس تو چیکاره ای؟ مگه دکتر نیستی ؟ مگه درس نخوندی حال مریضاتو خوب کنی؟ ها ؟ فقط بخاطر پول دکتر شدی؟ آره ؟یعنی پول برات مهم ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۳ یقشو گرفتم و با گریه گفتم: پس تو چیکاره ای؟ مگه دکتر نیستی ؟ مگه درس نخوندی حال مریضاتو خوب کنی؟ ها ؟ فقط بخاطر پول دکتر شدی؟ آره ؟یعنی پول برات مهم تره؟ فریده خانم منو از دکتر جدا کرد و گفت: آیناز...خانمم آروم باش حال مادرت ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۲ خواستم درو ببندم که با عصبانیت درو هل داد که در محکم به دیوار خورد و صدای وحشتناکی داد. تا حالا نویدو انقدر عصبی ندیده بودم. اونقدر عصبانی بود که سرخ شده بود. ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۲ خواستم درو ببندم که با عصبانیت درو هل داد که در محکم به دیوار خورد و صدای وحشتناکی داد. تا حالا نویدو انقدر عصبی ندیده بودم. اونقدر عصبانی بود که سرخ شده بود. گفت: تمومش کن آیناز ..تمومش کن. به جای اینکه اینجا وایسادی با من یکه به ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۱ چند تا ماچ آبدارش کردم. رفتم به خیاطی. از روزی که با بابام دعوام شد رفت و دیگه پیداش نشد. معلوم نیست کدوم گوری رفته یا پول گیرش اومده که سراغ ما دیگه ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۱ چند تا ماچ آبدارش کردم. رفتم به خیاطی. از روزی که با بابام دعوام شد رفت و دیگه پیداش نشد. معلوم نیست کدوم گوری رفته یا پول گیرش اومده که سراغ ما دیگه نیومد یا اینکه کشتنش. وقتی به خیاطی رسیدم به همه سلام کردم. سولماز که مشغول ...

#داستانی از دیپ وب اگه به صورت ناشیانه از سایت های دیپ وب استفاده کنیم چه اتفاقی میوفته؟ چند سال پیش مردی به نام جیمز در آمریکا از روی کنجکاوی با کمک دوستانش که تو ...

#داستانی از دیپ وب اگه به صورت ناشیانه از سایت های دیپ وب استفاده کنیم چه اتفاقی میوفته؟ چند سال پیش مردی به نام جیمز در آمریکا از روی کنجکاوی با کمک دوستانش که تو این زمینه اطلاعات داشتن،چت رومی رو پیدا کرد و شروع به صحبت با بقیه کرد.موضوعی ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۰ خواب از سرم پریده بود. تا صبح تو اتاقم رژه می رفتم. روزی گند تر از امروز نداشتم. مگه ظرفیت آدم چقدره؟ سد به اون بزرگی هم وقتی ظرفیتش پر میشه سر ریز ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۴۰ خواب از سرم پریده بود. تا صبح تو اتاقم رژه می رفتم. روزی گند تر از امروز نداشتم. مگه ظرفیت آدم چقدره؟ سد به اون بزرگی هم وقتی ظرفیتش پر میشه سر ریز می کنه چه برسه به من... سرمو گذاشتم رو بالشت. خدایا شکایتمو پیش کی ببرم؟ ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۳۹ با آخرین حد عصبانیتم، یه چیزی در حد نقطه جوش گفتم: معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ فکر کردی من کیم؟ یه دختر بی کس و کار که هر غلطی خواستی با هاش ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۳۹ با آخرین حد عصبانیتم، یه چیزی در حد نقطه جوش گفتم: معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ فکر کردی من کیم؟ یه دختر بی کس و کار که هر غلطی خواستی با هاش بکنی؟ منو با دخترای ولگرد خیابونی اشتباه گرفتی...پیش خودت چی فکر کردی؟فکر کردی حالا که ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۳۸ با لبخند گفتم :نه میرم خونه میپوشمش. - خوب برید بپوشیدش، اگه اندازه نبود برم فردا عوضش کنم. نخیر! مثل اینکه این تا منو امشب نفله نکنه دست از سرم برنمی داره! هرچند ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۳۸ با لبخند گفتم :نه میرم خونه میپوشمش. - خوب برید بپوشیدش، اگه اندازه نبود برم فردا عوضش کنم. نخیر! مثل اینکه این تا منو امشب نفله نکنه دست از سرم برنمی داره! هرچند یه چیزی داشت ته دلم قلقلکم می داد که بپوشمش ...خودمم دلم می خواست ببینم ...

ببینم کی چشماش قوی تره #معما

ببینم کی چشماش قوی تره #معما

#حصار_تنهایی_من #پارت_۳۷ رفتم تو . هر چی سر چرخوندم از پدرو مادرش خبری نبود حس کردم داره دروغ میگه. گفتم «: مگه نگفتی مامان وبابات خونن؟ پس کو؟» - بودن ولی تازه رفتن ... با ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۳۷ رفتم تو . هر چی سر چرخوندم از پدرو مادرش خبری نبود حس کردم داره دروغ میگه. گفتم «: مگه نگفتی مامان وبابات خونن؟ پس کو؟» - بودن ولی تازه رفتن ... با اخم نگاش کردم. با لبخند گفت:چیه از من میترسی؟! پوزخندی زدم وگفتم: از تو جوجه ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۳۶ با دست پاچگی گفت:هیچی ببخشید. بلند شد وبا قدم های تندی رفت... به نسترن زنگ زدم که نمی تونم بیام. خیلی سوال پیچم کرد اما جوابشو ندادم. چند ساعت تو پارک راه رفتم. ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۳۶ با دست پاچگی گفت:هیچی ببخشید. بلند شد وبا قدم های تندی رفت... به نسترن زنگ زدم که نمی تونم بیام. خیلی سوال پیچم کرد اما جوابشو ندادم. چند ساعت تو پارک راه رفتم. به خودمو گذشتم فکر کردم. می خواستم بدونم کجای زندگیمو اشتباه رفتم که باید این ...

#کوتاه_نوشت ‏مهم‌ترین چیزی که توی سالهای اخیر در مورد روابط فراموش کردیم و باعث شکستمون شده، همون جمله معروف مرحوم شکیباییه: «ما در مقابلِ کسانی که دوستمون دارن، مسئولیم!»

#کوتاه_نوشت ‏مهم‌ترین چیزی که توی سالهای اخیر در مورد روابط فراموش کردیم و باعث شکستمون شده، همون جمله معروف مرحوم شکیباییه: «ما در مقابلِ کسانی که دوستمون دارن، مسئولیم!»

#حصار_تنهایی_من #پارت_۳۵ لباسامو پوشیدم وسایلامو برداشتم و اومدم بیرون مامانم داشت حاضر میشد گفتم: مامان دیر بیا خونه می ترسم. - از چی میترسی؟ که کتکم بزنه؟ نترس ده سال کتک خوردم پوستم کلفت شده...اینجا ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۳۵ لباسامو پوشیدم وسایلامو برداشتم و اومدم بیرون مامانم داشت حاضر میشد گفتم: مامان دیر بیا خونه می ترسم. - از چی میترسی؟ که کتکم بزنه؟ نترس ده سال کتک خوردم پوستم کلفت شده...اینجا واینسا این دفعه دیر برسی اخراج تو شاخته ها؟ مامانمو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم. ...

ادامه پارت ۳۴ از روز ی که چشمم به دنیا باز شد فهمیدم بابام معتاده و مامانم حمال. مامانم صبح تا شب می رفت کار می کرد تا هم خرج خونه و من در بیاد ...

ادامه پارت ۳۴ از روز ی که چشمم به دنیا باز شد فهمیدم بابام معتاده و مامانم حمال. مامانم صبح تا شب می رفت کار می کرد تا هم خرج خونه و من در بیاد هم پول مواد آقا جور بشه ،یادم نمی ره روزی که بابام بخاطر مواد فرش ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۳۴ بابام با یه ظرف آب و یه دستمال به دست کنارم نشست. پارچه رو زد به آب و گذاشت کنار لبم نمی دونستم چرا این کارو می کنه؟ وقتی دوباره پارچه رو به ...

#حصار_تنهایی_من #پارت_۳۴ بابام با یه ظرف آب و یه دستمال به دست کنارم نشست. پارچه رو زد به آب و گذاشت کنار لبم نمی دونستم چرا این کارو می کنه؟ وقتی دوباره پارچه رو به آب زد و آب خونی شد فهمیدم لبم خون اومده خواست دوباره این کارو بکنه ...