{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان

#رمان
پارت 9
#عشق_در_تاریکی
+این رییس شرکتمه
•اوه سلام اقای کیم خسته نباشید راستی فکر نمی کردم سلیقتون اینقدر بد باشه
_سلیقه من از نظر بد سلیقه ها سلیقه بدیه وگر نه من همیشه از چیزای گرون و خشگل خوشم میاد برعکس تو
ویو تهیونگ
تا این رو گفتم از خودش پاشید و از اونجا رفتن
روبه ات کردم و دیدم خیلی ناراحت و شکسته هست بهش گفتم
_چیزی شده؟
~چ چی؟ نه بابا حالم خوبه فقط اومدیم یه لباس بخریم و بریم اره بیا بیا دیگه
رفتیم پیش رگال ها لباس هارو کنار میزد و میدید ولی تو فکر بود رفتم جلو و چونمو گذاشتم رو شونش و لبمو به گوشش چسبوندم و گفتم
_کدومو میخوای؟
~هی داری چی کار میکنی؟!!
_هیچی تو فکر بودی
~دلیل نمیشه که این کارو کنی وا
_خوب بردار ببین کدوم بهتره بریم دیگه ساعت رو دیدی باید بریم یه جایی اونجا هم طور میکشه
~با باشه
رفتم و یه گوشه نشستم و سرمو کردم تو گوشی
ات یه لبتس برداشت و رفت اتاق پرو لباس رو پوشید و اومد واقعا قشنگ شده بود و بهش میومد لباسش خط سینش رو نشون میداد و خیلی خیره کننده بود گفتم یه کت میخوام به این بیاد یه کت کرمی اووردن (بچه ها لباس ها و کت اسلاید بعد راستی کیفه رو حساب نکنید)
کارت رو کشیدن و رفتن تو ماشین نشستن و تهیونگ را اوفتاد 10دقیقه بعد حلوی یک شیرینی فروشی وایسید و رفت شیرینی خرید و اومد و رفتن سمت مهمونی
رفتن تو همه گفتن وای دوست دختر تهیونگ چقدر قشنگه جز یه نفر سوجین کسی که از بچه گی رو تهیونگ کراش بوده و تهیونگ رو میخواست یکم حرف زدن و چیزی خوردن که گوشی تهیونگ زنگ خورد لبخند تهیونگ محو شد
مایل به پارت بعد؟
دیدگاه ها (۳)

راستی این لباس ات

رمان

رمان

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط