و مولانا لبخند زد و آهی از دلِ آگاه کشید:
و مولانا لبخند زد و آهی از دلِ آگاه کشید:
«چه زیبا گفتی، شمس من! آدمها در جشن و روشنیِ روزگار، به سانِ پروانهاند؛ دورِ شمعِ وجودت میچرخند تا زمانی که گرما هست. اما آنکس که در سردترین زمستانِ جانت، بیصدا مینشیند، دستهایت را در میانِ دستانش میگیرد و با نفسهایش به تو گرما میبخشد… او خودِ زندگیست، خودِ عشقِ ماندگار است.»
شمس نگاهی به عمقِ چشمهای او دوخت و گفت:
«بله مولانا… عشقِ واقعی نه در تماشای لبخندها، که در تاب آوردنِ بغضها معنا مییابد. کسی که طوفانِ درونت را دید و چتر شد، نه یک همراه، که تمامِ جهانِ توست…»
#عاشقانه
#amd_msn11
«چه زیبا گفتی، شمس من! آدمها در جشن و روشنیِ روزگار، به سانِ پروانهاند؛ دورِ شمعِ وجودت میچرخند تا زمانی که گرما هست. اما آنکس که در سردترین زمستانِ جانت، بیصدا مینشیند، دستهایت را در میانِ دستانش میگیرد و با نفسهایش به تو گرما میبخشد… او خودِ زندگیست، خودِ عشقِ ماندگار است.»
شمس نگاهی به عمقِ چشمهای او دوخت و گفت:
«بله مولانا… عشقِ واقعی نه در تماشای لبخندها، که در تاب آوردنِ بغضها معنا مییابد. کسی که طوفانِ درونت را دید و چتر شد، نه یک همراه، که تمامِ جهانِ توست…»
#عاشقانه
#amd_msn11
- ۲.۵k
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط