او مشکاتی بود به‌سوی درخشش بی‌پایان خورشید و من همچون غب

او مشکاتی بود به‌سوی درخشش بی‌پایانِ خورشید و من همچون غب

او مشکاتی بود به‌سوی درخشش بی‌پایانِ خورشید و من همچون غباری در توفانِ تجلیات بی‌انتهایش حیران بودم☝️💙🕊


#آسمان_لاجوردی
#فکر_و_ذکر
#جاودانگی
#عشق
#نورااا_سادات
#شهسوار
#مازندران
دیدگاه ها (۲۴)

لحظه های زیستن در بودن در هیچستان نیستی🕊#آسمان_لاجوردی#فکر_و...

گفت: «‏تو در این شهر سُکنا گرفته ‌ای»و به قلبش اشاره کرد🕊@my...

چه حکمتی ست که در آغاز نگاه من به سرانجام است ☝💙🕊#آسمان_لاج...

‍ بیا ما شو، تو دریا شو، رها کن این من و ما راکه تا دریا نگر...

https://wisgoon.com/v/198JS5KFRC/شیفتۀ آن چشمان بودمحیران آن...

خبر بده به آفتاب همان که گفته بود شد به زیر ذره بین عشقیکی ن...

چیزی که خوشحالت میکنه، همیشه دوره، کمه، چاق‌کننده‌ست، غیرقان...

قلبم اندازه‌ی قلب پرنده بود، منی که تو را به وسعت آسمان دوست...

خود را چو یافتی همه عالم از آن توست چشم از جهان بپوش ،طلبکار...

سکوت میکنم و عشق در دلم جاریست که این نجیب ترین نوع خویشتن د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط