{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐢𝐧𝐤 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐚𝐧𝐝 𝐦𝐞

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐢𝐧𝐤 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐚𝐧𝐝 𝐦𝐞

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏

«آنــــــــی!»

صدای مامانم از طبقه‌ی پایین بلند شد.

چشم‌هام رو بستم و بالش رو محکم روی سرم گذاشتم...

«مُردم! فقط دیگه اسممو صدا نکن!»

ـ آنی پارک، اگه تا سه دقیقه‌ی دیگه نیای پایین، خودم میام بالا!

بالش رو از روی سرم برداشتم و به سقف خیره شدم.

خدایا، من دقیقاً چه گناهی کردم که توی این خانواده به دنیا اومدم؟

امروز جمعه بود و طبق سنت مسخره‌ی خانوادگی‌مون، قرار بود همه‌ی فامیل خونه‌ی عمو جونم جمع بشیم.

البته من با دورهمی مشکلی نداشتم.

با آدم‌ها هم مشکلی نداشتم.

حتی با فامیل‌های دور و نزدیک هم مشکلی نداشتم.

مشکل من فقط یه نفر بود.

پارک جیمین.

پسرعمه‌ی عزیز و دوست‌داشتنی‌ام.

البته عزیز و دوست‌داشتنی برای بقیه!

برای من؟ یه موجود اعصاب‌خردکن که از روزی که یادم میاد، تخصصش نابود کردن آرامش من بوده.

از همون بچگی.

وقتی پنج سالم بود، عروسک موردعلاقه‌م رو برداشته بود و بالای کمد گذاشته بود. وقتی هفت سالم بود، جلوی همه گفته بود من از گربه‌ی همسایه می‌ترسم. وقتی ده سالم بود، توی تولدم خامه‌ی کیک رو مالیده بود روی دماغم!

و وقتی چهارده سالم بود...

اَه، اصلاً نمی‌خوام بهش فکر کنم!

همون‌قدر بگم که هنوزم بابتش دلم می‌خواد خفه‌ش کنم.

صدای مامانم دوباره بلند شد.

ـ آنییییی!

از جام پریدم و داد زدم:

ـ اومدم دیگه! مگه فرار کردم؟!

ده دقیقه بعد، جلوی آینه ایستاده بودم و موهای بلندم رو شونه می‌کردم.

یه تیشرت ساده با شلوارک مشکی پوشیده بودم و موهام رو باز گذاشته بودم. یه نگاه به خودم انداختم، لبخندی زدم و زیر لب گفتم:

«خوشگل تر از من مگه هست اصلا؟»

گوشیم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.

هنوز از پله‌ها پایین نرفته بودم که صدای خنده‌ی آشنایی از سالن اومد.

خنده‌ای که حتی از پشت تلفن هم می‌تونستم تشخیصش بدم.

همون صدای لعنتی.

همون صدایی که با شنیدنش تمام سلول‌های بدنم آماده‌ی جنگ می‌شدن.

پله‌ی آخر رو پایین رفتم.

و دیدمش.

روی مبل نشسته بود، یه دستش رو روی تکیه‌گاه انداخته بود و با پسرعموهام حرف می‌زد. پیراهن طوسی همراه ژاکت مشکیی تنش بود، موهای مشکیش مرتب روی پیشونیش ریخته بودن و اون لبخند کج و مسخره هم گوشه‌ی لبش جا خوش کرده بود.

سی‌وسه سالش بود، ولی هنوزم همون قیافه‌ی پسر شر و شیطونی رو داشت که از بچگی دلم می‌خواست با دمپایی بزنم توی سرش.

به محض اینکه منو دید، لبخندش عمیق‌تر شد.

اوه، نه.

این لبخند رو می‌شناختم.

این یعنی قراره یه گندی بزنه.

مامانم با خوشحالی گفت:

ـ وای، آنی جونم! بیا ببین کی اومده!

با بی‌تفاوت‌ترین حالت ممکن از کنارشون رد شدم.

ـ دیدم مامان. متأسفانه چشم دارم.

خنده‌ی یکی از پسرعموهام بلند شد.

جیمین ابرویی بالا انداخت.

ـ به‌به! شاهزاده‌ی اخمو هم تشریف آوردن.

ایستادم.

آروم برگشتم سمتش و لبخند شیرینی زدم.

ـ سلام پسر عمه جون ببخشید، فکر کردم مهمون داریم. ندیده بودم شما هم اینجایین.

خنده‌ی پسرعموهام این بار بلندتر شد.

جیمین دستش رو روی قلبش گذاشت و با قیافه‌ای ساختگی گفت:

ـ آخ، چقدر بزرگ شدی تو! زبونت هم که ماشالا از قدت بلندتر شده...

...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸ فردای اون روز، از صبح مشغول مرتب کردن خونه بودم.قرار ...

پارت اول | یک روز معمولیپارک لاراـ لارا، بیداری؟چشم‌هام رو ب...

پارت نوزدهم | نزدیک تر.پارک لارابعد از رقص، دوباره کنار میچا...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

____[The Forbidden Crossing]____

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط