{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نوزدهم | نزدیک تر.

پارت نوزدهم | نزدیک تر.

پارک لارا

بعد از رقص، دوباره کنار میچا نشستم.

جانسو از کنارم رد شد و با لبخند گفت:

ـ رقص خوبی بود.

ـ ممنون.

ـ فقط فکر نمی‌کردم این‌قدر راحت با هر کسی برقصی.

نگاهش کردم.

ـ منظورت چیه؟

ـ هیچی.

لبخند زد و رفت.

میچا که حرفش رو شنیده بود، آروم گفت:

ـ بهش توجه نکن.

ـ ندارم.

چند دقیقه بعد همه دور میز جمع شدیم.

لیام مشغول خوردن کیک بود، رُزا و میچا سر یه موضوع مسخره بحث می‌کردن و جی‌هان هم از خنده نمی‌تونست حرف بزنه.

همه‌چیز خوب بود.

تا اینکه متوجه شدم جونگ‌کوک نیست.

نگاهم سمت سالن چرخید.

ـ جونگ‌کوک کجاست؟

میچا شونه بالا انداخت.

ـ احتمالاً رفته یه جایی.

چند دقیقه بعد، بدون اینکه خودم بفهمم چرا، از جام بلند شدم.

سمت بالکن رفتم.

دستگیره رو پایین کشیدم.

جونگ‌کوک کنار نرده ایستاده بود و به خیابون‌های روشن سئول نگاه می‌کرد.

وقتی صدای در رو شنید، برگشت.

ـ تو اینجایی؟

ـ آره.

چند لحظه مردد موندم.

ـ مزاحم نیستم؟

ـ نه.

کنارش ایستادم.

هوای شب خنک بود.

چند ثانیه سکوت کردیم.

بالاخره گفتم:

ـ اولین بار که دیدمت... فکر نمی‌کردم دوباره ببینمت.

لبخند کوتاهی زد.

ـ منم همین فکر رو می‌کردم.

ـ اون شب توی کلاب...

ـ یادت مونده؟

خندیدم.

ـ متأسفانه.

ـ چرا متأسفانه؟

ـ چون فکر کنم خیلی رفتار عجیبی داشتم.

ـ یکم.

با تعجب نگاهش کردم.

ـ فقط یکم؟

خندید.

ـ خیلی.

ـ خب تقصیر من نبود.

ـ می‌دونم.

چند لحظه سکوت شد.

بعد بی‌اختیار پرسیدم:

ـ خانواده‌ات کجان؟

لبخند از صورتش محو شد.

چند ثانیه به روبه‌رو نگاه کرد.

ـ ندارم.

ـ یعنی چی؟

ـ پدر و مادرم چند سال پیش توی تصادف فوت کردن.

حرفی برای گفتن نداشتم.

ـ متأسفم... نمی‌دونستم.

ـ اشکالی نداره.

ـ ببخشید که پرسیدم.

ـ لازم نیست عذرخواهی کنی.

دوباره سکوت بینمون نشست.

اما این بار سکوت، مثل قبل سنگین نبود.

جونگ‌کوک آروم گفت:

ـ تو چطور؟

ـ چی؟

ـ خانواده‌ات.

نفسم رو بیرون دادم.

ـ من مامانم رو دارم.

مکث کردم.

ـ بابام وقتی بچه بودم رفت.

نگاهش کردم.

ـ فکر کنم هر دومون چیزایی داریم که ترجیح می‌دیم درباره‌شون حرف نزنیم.

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای نگاهم کرد.

ـ شاید.

صدای خنده‌ی بقیه از داخل سالن می‌اومد.

من لبخند زدم.

ـ بریم؟ قبل از اینکه میچا بیاد دنبالم.

ـ باشه.

در بالکن رو باز کردم.

قبل از اینکه وارد بشم، جونگ‌کوک گفت:

ـ لارا.

برگشتم.

ـ ممنون که اومدی.

لبخند کوچیکی زدم.

ـ تولد جی‌هانه، مجبور بودم.

وارد سالن شدم.

اما این بار...

دیگه اون مرد مرموزی که فقط از دور می‌شناختم، نبود.

برای اولین بار، کمی از آدم پشت اون نگاه سرد رو دیده بودم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوتا پارت دیگه اپلود میکنم.
دیدگاه ها (۲)

بیستم | مسافرت یهویی؟. پارک لارابعد از برگشتن از بالکن، دوبا...

پارت بیست‌و یکم | اجازه؟ فلش‌بکپارک لاراوقتی من و میچا به خو...

نازم فالوشه:) @rose1127

یه نگاه به پارت قبل بندازیم؟ تموم وقتمو گذاشتم در صورتی که م...

پارت ششم | دیگه هیچوقت نمیبینمش. پارک لاراـ لارا!صدای میچا ا...

پارت هجدهم | رقص. لاراموسیقی کمی بلندتر شد و رُزا دست میچا ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط