و شاید سرنوشتش این بود که این‌گونه بمیرد آری سرنوشت این

و شاید سرنوشتش این بود که این‌گونه بمیرد. آری، سرنوشت این

و شاید سرنوشتش این بود که این‌گونه بمیرد. آری، سرنوشت این بود آن قلبی که مدفن آرزوهایش بود، بمیرد.
غم‌انگیز بود؛ هر صبح، او را از گور خواب بیرون می‌کشیدند و روحش را در تابوت جسمش می‌نهادند. چشم می‌گشود و من، در پس چشم هایش به دنبال او میگشتم. به دنبال عزیزترینم..ولی در نهایت هیچ‌کس را نمی‌یافتم. انگار تمام آنچه را که او را به زندگی پیوند می‌داد از دست داده بود.

رزِ من نشکفته ، یخ زده بود. شاید برای همین کسی نمی‌فهمید چقدر مرده است؛ او پژمرده نبود، در اوج زیبایی اش جان سپرده بود. به قصه‌ای ناتمام می‌مانست؛ قصه‌ای که در نقطه ی اوجش رها شده باشد.

حال که فکر میکنم به یاد می آورم آن روز هایی را که عادت داشت زخم‌هایش را در شکاف لبخندش پنهان کند. شاید برای همین بود که لبخند به لبخند، لب‌هایش بوی خون می‌دادند.
زمانی که زنده بود پس از هر باران، چشم‌هایش طعم شور اشک داشتند؛ این را وقتی چشم‌هایش را می‌بوسیدم، فهمیده بودم.
چرا همان موقع چیزی نپرسیدم؟
رز من، چرا وقتی درد داشتی، گریه نکردی عزیزکم؟ چرا این‌ قدر به خود ظلم کردی؟
کاش گریه می‌کردی. کاش غمگین بودی. کاش هنوز چیزی داشتی که برایش اشک بریزی.

کاش...
زنده بودی.

#افکار_آبی
دیدگاه ها (۱)

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

می‌دونی تلخ‌ترین جای قصه کجاست؟اونجایی که با تمام وجودت به ی...

سناریو ریندو

تلخ‌ترین قسمتِ دوست داشتن اینه که یه روز، همون آدمی رو که حا...

« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »« پارت : ۲ » ( عسلا دکتر کیم سوکجین هست ، ...

من چجوری میتونم باور کنم که انقد زود ۲۹ سالت شد؟؟ چجوری باور...

.....پارت ششم....

میبخشی پارت ۳

# 🥀 اپیلوگ: «تپشی که دوباره معنا گرفت»بهار بعدی.کلینیک دکترت...

تکپارتی: این بار دیگه کوتاه نمیامLee Minho × You | محافظتی،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط