فابل

فابل

چهار سال از روزی که روی
ساحل داغ جزیره رها شدم میگذره :)
📚📖
دیدگاه ها (۴)

باورم نمیشه ...باورم نمیشه از اهنگه دینامیت

رها🦋 اگر روزی بر سر مزارم آمدی....گل نیاور....فقط دستت را رو...

دلم میخوادبا یه ون همتون بردارمبریم شمال یه کمپ بزنیمآتیش رو...

«دشمنِ نیمکت بغلی»زنگ مدرسه تازه خورده بود که رها با عجله وا...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۱ — یه مهمون جدیدصدای زنگ در دوباره بلن...

رها🍂 گاهی که فکر می کنم چشمانم بی اختیار پر از اشک می شودبا ...

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

کاش می شد بیخبر یک حلقه بر در میزدیبـر خیـالات محـالـم رنـگ ...

پارت ۱۵مدتی گذشت...یونگی اون مرد ها رو زد لباس یونگی خونی شد...

جونگ‌کوک عزیز،امروز، اول سپتامبر، روزی است که جهان یک هدیه گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط