{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۵

پارت ۱۵
مدتی گذشت...یونگی اون مرد ها رو زد لباس یونگی خونی شده بود و لبش پاره دستم را روی بدنم زدم و گفتم
«ی...یو..»
با سیلی محکم حرفم قطع شد لب زد گفت
«خفه شو...پتوی تخت رو دورت بپیچ‌...گمشو بیا بیرون منتظرتم‌»
از سیلی که زده بود تعجب کردم...پتو را دورم پیچیدم ، پتو تا مچ پایم آمد
بلند شدم از اتاق خارج شدم
آروم پله های کلوپ را پایین آمدم تا به ماشین یونگی رسیدم کوله ام صندلی پشت بود
در را باز کردم و سوار ماشین شدم.
اشک هایش شروع به ریختن کردن
خواستم حرفی بزنم که یونگی گفت
«خفه‌ شووووو‌...میریم‌ عمارت من باهم حرف میزنیم...»
آروم باشه ای گفتم و دیگر تا عمارت حرفی نزدم
به عمارت رسیدیم
از ماشین پیاده شدم و من را به سمت اتاقی برد لباسی کنار در حموم گذاشت گفت
«برو حموم...بعدش بگیر بخواب...»
«یو...ن..یونگی»
«هیچی نگو»
آروم پتو را انداختم وارد حمام شدم
آب سرد با بدن داغ مست من تضاد‌ قشنگی ایجاد کرده بود
از حالت مستی در اومدم
مدتی گذشت از حموم خارج شدم و لباس های که یونگی داد را پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم که با اولین پلک زدن خوابم‌ برد...
دیدگاه ها (۵)

چند پارتی

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۳۷ویو کایاـ ماشین...

رمان تهیونگ

🌹 My Dream 🌹Part ²²ایزابل 🌹 یونگی...یونگی...یونگی...یونگی بل...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

I can be myself with himPart⁹⁶[ویو تهیونگ]از عمارتش خارج شدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط