شب هایی هست که شبیه مکالمه‌های نیمه‌تمام اند

شبـ هایی هستـ که شبیه مکالمه‌های نیمه‌تمامـ اند.

شبـ هایی هستـ که شبیه مکالمه‌های نیمه‌تمامـ اند.
مثل جمله‌هایی که در میانه‌ی راه قطع شده‌اند،
مثل ترانه‌ای که ناتمامـ مانده و فقط طنینش در گوش آدمـ می‌ماند.
این شبـ ها بوی باران‌های نیامده را می‌دهند، عطر قهوه‌ای که روی اجاق فراموش شده و حالا دیگر سرد استــ.

به خیابان خالی قدمـ می‌گذارمـ، دستـ هایمـ را در جیبـ فرو می‌برمـ و سعی می‌کنمـ یادمـ نیاید.
اما خاطراتـ سرکش‌اند. از درزهای هوا عبور می‌کنند
روی سنگفرش‌های خیابان سر می‌خورند و از پشتـ شیشه‌های مغازه‌های بسته نگاهمـ می‌کنند.
گاهی حس می‌کنمـ یکـ نفر از آن سوی زمان،
بی‌آنکه دیده شود، قدمـ هایش را با من هماهنگـ کرده استــ. سایه‌ای که هیچ‌وقتـ جلوتر نمی‌رود،
اما هرگز همـ از من جا نمی‌ماند.

درختان کنار پیاده‌رو با شاخه‌هایی که در تاریکی،
شبیه دستـ های درازشده‌اند، بی‌صدا زمزمه می‌کنند.
نور چراغ‌های زرد خیابان روی آسفالتـ پاشیده شده،
مثل رد انگشتانی که کسی روی شیشه‌ی بخارگرفته کشیده باشد.
یکـ جور اندوه نرمـ و ساکتـ در همه‌چیز هستـ، حتی در نسیمی که گاهی از گوشه‌ی خیابان می‌گذرد و سرآستینمـ را تکان می‌دهد.

فکر می‌کنمـ اگر همه‌ی خاطراتـ مثل یکـ صفحه‌ی کاهی در یکـ کتابـ قطور بودند، شاید می‌شد آنها را کند، مچاله کرد
و به دور انداختــ. اما خاطراتـ چیزی فراتر از کلمات‌اند.
در بافتـ دیوارها، در خط‌های دستـ، در نوری که از پنجره‌ی خانه‌ها بیرون می‌ریزد، لانه می‌کنند. هرگز نمی‌توانی آن‌ها را جدا کنی، چون دیگر بخشی از تو شده‌اند.

به کافه‌ای می‌رسمـ که سال‌ها پیش بارها از کنارش گذشته‌امـ. صندلی‌های خالی‌اش زیر نور کمـ رنگ خیابان مثل یادگاری‌های یکـ دورهمی فراموش‌شده‌اند. داخل نمی‌رومـ. فقط کنار پنجره می‌ایستمـ و به داخلش نگاه می‌کنمـ.
یکـ روز، شاید همین جا نشسته بودیمـ. شاید لیوان قهوه‌مان را میان حرفـ های پراکنده جابه‌جا کرده بودیمـ.
شاید کسی بی‌آنکه بفهمد، همان لحظه از کنار پنجره گذشته و نگاهش برای ثانیه‌ای کوتاه روی ما مکثـ کرده بود.
حالا فقط جای خالی آدمـ ها مانده استــ.

قدمـ می‌زنمـ، بی‌آنکه بدانمـ به کجا می‌رومـ
اما می‌دانمـ که در این شبـ، در این خیابان، چیزی هستـ که هنوز مرا می‌شناسد. چیزی که از گذشته‌ی دور آمده،
دستش را آرامـ روی شانه‌امـ گذاشته و بی‌صدا گفته استــ:
«یادتـ هستــ؟
دیدگاه ها (۸)

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

🌱🍃 #شب،با موهای پریشانشمی ریزد بر شانه‌های تنهایی‌ام ،و تو…چ...

📸 اراک ؛ #دیروز ، #امروز و خاطره‌هایی که هنوز زنده‌اندبعضی ع...

🚩 روایت یک حضور | شب‌هایی که خیابان‌ها بیدارند🏴 وقتی شب از ر...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

روزی حال پـرنده ی تـو هم خوب خواهد شد کنار پنجره ی تـو ،خواه...

🍊🍂تو می‌دانی من چقدر ذوق دارم برایپاییز؟ برای خنکای عصرهنگام...

عاشقانه های شبنم

🍁🍂 چقدر هوسِ #پاییز کرده ام !چقدر دلم ؛خیابان هایِ نارنجی می...

🧡🍂چقدر هوسِ پاییز کرده‌ام!چقدر دلم خیابان‌های نارنجی می‌خواه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط